موسسه مردم نهاد جوانان نجوای یاس

حرکتی مردمی برای مردم از همه اقشار

موسسه مردم نهاد جوانان نجوای یاس

حرکتی مردمی برای مردم از همه اقشار

جلســه اول

ایمــان ۱

"وَ اَطیعوا ا... و  الرَّسول لَعَلَّکُم تُرحَمون" اطاعت کنید از ا... و از پیامبر، شاید مورد رحمت پروردگار قرار بگیرید. خب اطاعت از خدا با اطاعت از پیغمبر تفاوتی ندارد،چرا گفته می شود که اطاعت کنید از خدا و اطاعت کنید از پیامبر؟ هر دو تا را با هم  ذکر کردنش زائد نیست. اگر نمیگفت پیامبر را، دشمنان پیامبر هم میگفتند ما مطیع خداییم. لذا بایستی مشخص بشود که اطاعت خدا یعنی چه. آن کسانی که خود را بنده ی خدا میدانند اما بنده فرمان قانون خدا نیستند، عمل به قانون نمیکنند،  ملتزم به لوازم این بندگی نیستند، اینها چطور میتوانند بگویند ما بنده خداییم؟! " اَطیعوا ا... وَ الرَّسول" اطاعت کنید خدا را و رسول را، " لَعَلَّکُم تُرحَمـون" شاید مورد رحم پروردگار قرار گیرید. یعنی چه اطاعت کنید خدا را... اطاعت خدا به چیست؟ به اینکه تمام تکالیـف الهـی را بر دوشمان حمل کنیم، آنچه را که بر عهـده ما نهاده شده است، انجام دهیم. به قول آیه شـریفه قـرآن؛ میفـرماید: «مومنیـن آن کسانی هستند که وقتی میان آنان مشـاجره ای به وقوع میپیوندد، به تو -ای پیامبر- رجوع میکنند، مراجعه میکنند و چون تو حکمی صادر کردی، " ثُمَّ ایَجِدوا فی اَنفُسِهِم حَرَجاً مِمّا قَضَیت" دستوری که تو صادر کردی، کمترین غبار کدورتی هم بر روح آنها و دل آنها بر جای نمیگذارد. " وَ یُسَلِّموا تَسلیماً " تسلیم فرمان تواَند. این جور مومن واقعیست. اگر یک عده جمعیت( یک امت) به این صورت تحت فرمان خدا قرار گرفتند، آن وقت است که رحمت پروردگار و لطف بی نهایت او شامل حال آنان خواهد شد. آن وقت است که یک امت به آقایی می رسد. آن وقت است که یک ملت به رشد انسانی می رسد. آن وقت است که اسارتها و زنجیرها از دست و پای او باز میشود. آن وقت است که رحمت الهی شامل حال او میشود. "وَ سارِعوا اِلی مَغفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُم" اینجا میدان مسابقه است میدان پیشگیری و مسارعه است. پیشی بجویید، سبقت بجویید، "اِلی مَغفِرَةٍ" به سوی مغفرتی "مِنْ رَبِّکُم" از سوی پروردگارتان. "وَ جَنَّةٍ" و بهشتی که "عَرضُهَا السَّماواتُ وَ الاَرض" ، که به پهنای آسمان ها و زمین است. "اُعِدَّتْ لِلمُتَّقین" آماده شده است برای باتقوایان. دین نمی گوید نیروهایت را متوقف بگذار! دین میگوید سرعت بگیر هرچه بیشتر، مسابقه بده هرچه زیادتر، اما به سوی چه؟ به سوی چیزی که شایسته توست، نه به سوی یک وجب آب و گل، نه به سوی فلان مبلغ ناچیز، نه به سوی زندگی مادی دنیا که هرچه باشد برای تو کوچک و کم است، ای انسان بزرگ! به سوی چیزی که با عظمت تو، با مقام تو سازگار باشد که انسان، عالی ترین موجودات این جهان است. بزرگترین عظمتهای وجود، بعد از پروردگار، در همین کالبد کوچک و محدود است. ای انسان بزرگ! سرعتت به سوی مغفرت پروردگار باشد، به سوی آن بهشت برین الهی باشد، که همه آسمانها در مقابل او کوچکند، همه ی زمین در برابر او اندک است. روح شما اگر در مقام تمثیل مانند جسمی باشد، هر گناهی که انجام می دهید، ضربتی بر روح وارد میکند و زخمی به وجود می آورد.

چرا میگوییم گناه ضربت بر روح است؟ برای خاطر اینکه روح باید تعالی پیدا کند و گناه هر آن چیزی است که روح انسانی را یک گام از تعالی و تکامل مورد نظرش بازمیدارد. در مقام مثل و تشبیه، میشود همین زخم زدن؛ همین شکاف را بر پیکره ی روح تو به وجود آوردن، این گناه یا این نقیصه انجام گرفت. شما مال مردم خوردید، خدای نخواسته، آنی که شرب خمر کرد، آنی که ربا خورد، آنی که زنا کرد، آنی که دروغ گفت، آنی که افترا گفت، هر یک از این کارها یک شکافی به روحش، به پیکره روانش وارد آمد. این روح او زخمی شد، ناقص شد، از کمال که غایَةُ اامال است، دور افتاد. حال باید مغفرت پیدا کند.

غفران یعنی چه؟ غفران یعنی این خلأ، این کمبود روح، این زخم روان، این نقیصه ای که در نفس او به وجود آمده است، این برطرف شدن. این را میگویند غفران. چطور برطرف میشود؟ چطور برطرف میشود آن نقیصه ای که در روح تو از سوی گناه به وجود آمده؟ با جبران کردن. آن کسی که با یک گناهی جان خود را از اوج انسانیت و تکامل و نقطه پرواز انسانی به قدری منحط کرده و دور انداخته، آن وقتی این عقب ماندگی اش جبران شده است که یک مقداری برود بالا.

باتقوایان چه کسانی هستند؟ "اَلَّذینَ یُنفِقُونَ فِی السَّراءِ وَ الضَّراء" آن کسانی که انفاق میکنند در خوشی و ناخوشی. انفاق یک شرط باتقوا بودن است. انفاق خرج کردن است اما نه هر خرج کردنی! انفاق آن خرج کردنی را میگویند که با آن یک خلأیی پر بشود؛ یک نیاز راستینی برآورده بشود.

وَ الکاظِمینَ الغَیظ" و فروبرندگان خشم. فروبرندگان خشم یعنی چه؟ یعنی بر اساس احساسات کار نمیکنند. همه جا عقل اما گاهی عقل هم با خشم های درست همراه است. نمیبینید در قرآن میگوید: اَشِدّاءُ عَلَی الکُفّار رُحَماءُ بَینَهُم" . اینی که میگویند "وَ الکاظِمینَ الغَیظ" معنایش این نیست که شما خیال کنید میخواهیم بگوییم خشم یک ملت، خشم یک انسان، خشم یک جامعه، علیه آن کسانی که باید بر آنان خشم گرفت؛ نیست و نابود باد! نه، قرآن هم نمیگوید که این خشمها را فروبخورید، میگوید بر اساس خشم کاری انجام نده. "وَ الکاظِمینَ الغَیظ" کظم کنندگان، فروبرندگان... فراموش کنندگان نه! فروبرندگان غیظ و خشم، که وقتی خشم فرونشست انسان میتواند با عقل، با درک، آنچه را که شایسته است، انجام دهد. وَ العافینَ عَنِ النّاس" گذرندگان از مردم، عفوکنندگان از خطاهای مردم، از اشتباهات مردم، از خطاهای مردم، از گناهان مردم، از لغزشهای مردم باید گذشت، باید صرفنظر کرد. از آن گناهی نباید صرفنظر کرد که لغزش نبوده است. خدا هم از یک چنین گناهی مشکل صرف نظر بکند. از آن عمل خلافی نباید صرفنظر کرد که از روی تعمّد و عناد انجام گرفته است. اما لغزشها، قصورها که در کار عامّه مردم فراوان هست، قابل گذشت کردن و عفوکردن است. "وَ العافینَ عَنِ النّاس، وَ ا... یُحِب  المُحسِنین" و خدا دوست میدارد مردمان احسان کننده را.

دیگر از نشانه های باتقواها چیست؟ "وَ الَّذینَ اِذا فَعَلوا فاحِشَةً اَو ظَلَموا اَنفُسَهُم ذَکَرُ ا... فَستَغفَروا لذُنوبِهِم" آن کسانی که چون کار گناه بزرگی انجام دهند یا بر خویشتن ستم کنند، " اَو ظَلَموا اَنفُسَهُم" برنفسهای خود ظلم روا بدارند، " ذَکَرُ ا..." فوراً به یاد خدا بیافتند. " فَستَغفَروا لِذُنوبِهِم" پس طلب غفران و مغفرت میکنند برای گناهانشان. در جستجو می آیند که این گناه، این خلأ التیام پیدا کند. اما همین هم بدون کمک پروردگار ممکن نیست. "وَ مَنْ یَغفِرُ الذ نوبَ اِلّا اَ..." و که غفران مغفرت میبخشد گناهان را جز خدا؟! تلاش از تو، حرکت از تو و برکت از خدا. تلاش و کوشش از ما و قبول از خدای ما. پس تلاش را از پرونده خودمان حق نداریم حذف کنیم.

 وَ لَم یُسِرّوا عَلَی ما فَعَلوا وَ هُم یَعلَمون" بر آنچه که میدانند گناه است، اصراری نورزند. "اولئِکَ جَزائُهُم مَغفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِم" این چنین کسانی که از تلاش و کوشش بازنمی ایستند، استغفار میکنند، برای گناهان، اصرار نمیکنند، نمی ورزند در راه خطا و خلاف، یک چنین آدمی پاداششان مغفرت از سوی پروردگارشان است. "وَ جَنَّاةٌ تَجری مِنْ تَحتِهَا ااَنهار" و بهشت هایی که در زیر آن نهرها جاری است. خالِدینَ فیها وَ نِعْمَ اَجرُ العامِلین" در آن جاودانه اند و چه نیکو پاداش عمل کنندگان است.

جلســه ی دوم

«یَسئَلونَکَ عَنِ الاَنفال» از تو میپرسند ای پیامبر در مورد انفال، سوال میکنند که انفال برای کیست و حق کیست؟ انفال را مختصراً میتوان به این صورت ترجمه کرد: انفال یعنی ثروت هایی که به عموم مسلمانان متعلق است. « قُلِ الاَنفالُ لِلّه وَ الرسول» انفال از آن خدا و از آن پیامبر است. از آنِ خدا یعنی چه؟ یعنی مال یک عده معینی از بندگان خدا نیست. آنچه مال خداست، آنچه که باید نام مال خدا به روی آن گذاشت؛ این در حقیقت آن چیزی است که باید صرف بشود در اهداف الهی. "وَ الرسول" یعنی چه؟ از آن رسول است یعنی چه؟ مگر رسول یک قطبی در مقابل خداست؟! نه، رسول در اینجا به عنوان رسالت و نبوت مطرح نیست؛ به عنوان حکومت الهی مطرح است. یعنی وقتی که رسول از دنیا رفت امام همه کاره ی انفال است. امام یعنی حاکم الهی. در روزگاری که امام معصوم بر مردم حکومت نمیکنند؛ آن کسی که از سوی خدا میتواند و می باید بر مردم حکومت بکند او همه کاره ی انفال و ثروتهای عمومی میشود. بعد از آنی که مصرف انفال را معین میکند، میفرماید: « فَات قوا ا...وَ اَصلِحوا ذاتَ بَینِکُم وَ اَطیعوا ا... وَ رَسـولَهُ إِن کُنتُم مومِنیـن» اگر مومن هستید این سه کار را انجام بدهید.

اولاً تقوای خدا پیشه کنید. فَات قـوا ا..." پس از خدا پروا بدارید. وَ اَصلِحوا ذاتَ بَینِکُم" میان خود را اصلاح کنید. بر سر چیزهای جزئی به جان هم نیافتید. بهانه برای به جان یکدیگر افتادن نجویید. خاصیت یک عده مردمی که جنگشان می آید با دوستان نه با دشمنان! همین است که به دنبال بهانه های کوچک برای جنگیدن و دعوا کردن و ایجاد اختلاف میگردند! نصیحت خدا و رسول به اینگونه مردم این است که به جای اینکه برای جنگیدن با دوستان بهانه بجویید؛ برای جنگیدن با دشمنان بهانه ها را پنهان نکنید! اگر اهل جنگی با دشمن بجنگ با برادر چرا؟! با دوست چرا؟!  وَ اَصلِحوا ذاتَ بَینِکُم". توصیه ی سوم یک مطلبی است که کلی است و شامل همه ی کارهای نیک و اجتناب از همه ی کارهای بد میشود. " وَ اَطیعوا اللهَ وَ رَسولَهُ" و اطاعت کنید، فرمان ببرید خدا را و پیامبرش را،" إِن کُنتُم مومِنین" اگر شما مومنید.

به مناسبت نام مومن در پایان این آیه، آیه بعد درباره ی صفات مومنان و شرایط ایمان باز ادامه ی سخن میدهد. إِنما اَلمومِنونَ أَلذینَ إِذا ذُکِرَاَ... وَجِلَت قُلوبُهُم وَ إِذا تُلِیَت عَلَیهِم ءایاتُهُ زادَتهُم ایماناً وَ عَلی رَبِّهِم یَتَوَکلون أَلذینَ یُقیمونَ أَلصَلاةَ وَ مِمّا رَزَقناهُم یُنفِقون اولئِکَ هُمُ المومِنونَ حَقّاً» برای مومن راستین پنج خصلت در اینجا معین شده. ممکن است این پنج خصلت در گوینده و شنونده نباشد. اما اگر کسی در راه ایجاد این پنج خصلت در خود، تلاش و فعالیتی بکند؛ باز در راه ایمان، در راه هدف ایمان و شایسته ی نام مومن هست. مومن راستین آن کسی است که این پنج صفت در او باشد. اول: "إِن ما اَلمومِنون" منحصراً مومنان، "أَلذینَ" آن کسانی هستند که " إِذا ذُکِرَ اَ..." چون خدا یاد شود ، " وَجِلَت قُلوبُهُم" به دل هایشان بیم آید! یعنی چه به بیم بیاید؟ انسان در مقابل اشیاء بزرگ، ضواک عظیم، حقیقتهای باشکوه، قهراً احساس دهشت و حیرت میکند. خاصیت وجودی انسان این است. ترکیب روحی و جسمی انسان، این را ایجاب میکند. در مقابل هر چیز با عظمتی، هر انسانی، احساس میکند حالت دهشتی را در خود. وَ إِذا تُلِیَت عَلَیهِم ءایاتُهُ زادَتهُم ایماناً" نشانه ی دیگر مومن این است که وقتی آیات خدا بر آنان فروخوانده میشود؛ یا خودشان میخوانند؛ یا کس دیگری برای آنها این آیات را فرومیخواند؛ ایمانشان افزون میگردد. " زادَتهُم ایماناً" این ایمان مانند بذری در دل او و روح او رشد میکند، بزرگ میشود، مانند گیاهی بالا می آید، مانند درختی ساقه و ریشه اش ستبر میشود. آنچنانی که امکان ریشه کن کردن آن از میان میرود. دنباله ی آیه " وَ عَلی رَبِّهِم یَتَوَکلون" نشانه ی دیگر مومنین این است که بر پروردگار خود توکل و اتکاء میکنند. یعنی چه توکل میکنند؟ یعنی دست را روی دست میگذارند، میگویند خدا خودش درست کند؟! نه، معنای توکل این نیست.

پس توکل یعنی چه؟ توکل یعنی در همه حال اتکاء و امیدت به خدا باشد. دو بال نیرومند برای پرواز انسان در تلاشهای زندگی، یکی صبر است یکی توکل. هر امتی که این دو بال را داشته باشد؛ از تیررس دشمنهای خاکی به کلی دور خواهد شد. بال صبر و بال توکل. " وَ عَلی رَبِّهِم یَتَوَکلون" این سه تا علامت برای مومن. چهارم: " أَلذینَ یُقیمونَ أَلصَلاة" آنها که به پا میدارند نماز را

یک فرقی هست بین تعبیر " أَلذینَ یُصَلّون" و " أَلذینَ یُقیمونَ أَلصَلاة"، " یُصَلّون" یعنی نماز میگزارند. اگر فقط نماز گزاردن مطرح بود؛ اگر فقط این دولّا راست شدن مطرح بود، اینجا لازم نبود که " یُقیمونَ أَلصَلاة" بگویند؛ دو کلمه بیاورند، طول و تفصیل بدهند! میتوانستند بگویند " یُصَلّون"، " أَلذینَ یُصَلّون" آنهایی که نماز میخوانند. پیداست که " یُقیمونَ أَلصَلاة" به پا میدارند نماز را، این غیر از نماز خواندن است. یک چیز دیگری است. یک حقیقت برتر و بالاتری است. به پا داشتن نماز یعنی چه؟ چندین میشود احتمال داد. یکی اینکه بگوییم اقامه ی نماز، به پا داشتن نماز، یعنی نماز را به صورت کامل، به صورت همه جانبه، به صورت تمام، به جا آوردن. احتمال دیگر این است که " أَلذینَ یُقیمونَ أَلصَلاة" نماز را به پا میدارند، یعنی در جامعه به پا میدارند. جامعه را جامعه نمازخوان میکنند. نه اینکه فلانی نمازخوان نیست؛ نمازخوانش کنیم! یعنی جامعه ی نمازخوان یعنی جامعه ای که دائماً به یاد خدا و در راه خداست. جامعه ای که میگوید " إِیاکَ نَعبُد وَ إِیاکَ نَستَعین" جز خدا کسی را عبادت و عبودیت نمیکند! و جز به خدا به هیچ کس دیگر اتکاء و استعانت نمیجوید! جامعه نمازخوان یعنی آن جامعه ای که هر روز از سردمداران فساد یعنی " مَغضوبٌ عَلَیهِم" و از دنباله روان فساد یعنی از " ضالّین" تبری میجویند. نماز اینهاست! وَ مِمّا رَزَقناهُم یُنفِقون" نشانه ی دیگر مومنان چیست؟ این است که از آنچه به آنان روزی کرده ایم انفاق میکنند. "وَ مِمّا رَزَقناهُم یُنفِقون" یعنی چه؟ یعنی مومنین آن کسانی هستند که از آنچه ما به آنان روزی کرده ایم، اسم مال در آن نیست که از پول هایی که به آنها دادیم، نه، فرقی نمیکند. از پولی که دادیم، از عمری که دادیم، از فرزندی که دادیم، از آبرویی که دادیم، از توان جسمی که دادیم، از زبانی که دادیم، از فکر و مغزی که دادیم، از همه ی امکاناتی که دادیم، "وَ مِمّا رَزَقناهُم" از هر آنچه ما به آنها روزی داده ایم، چه میکنند؟ " یُنفِقون" انفاق میکنند. یعنی به جا خرج میکنند، نه هر خرج کردنی! اولئِکَ هُمُ المومِنونَ حَقّاً" اینانند مومنان راستین.  وَ هُم دَرَجاتٌ عِندَ رَبِّهِم» برای آنان است رتبه هایی، " درجات"، رتبه ها، مرتبه ها، " عِندَ رَبِّهِم" در نزد پروردگارشان، "وَ مَغفِرَةٌ" غفران هم از آنِ اینهاست. اگر خدا بناست به کسی مغفرت بدهد، بناست جراحتی را که از گناه در روح کسی به وجود آمده، التیام ببخشد؛ جراحت گناه این چنین افرادی را التیام خواهد بخشید. وَ مَغفِرَةٌ وَ رِزقٌ کَریم» و روزی شـرافتمندانه، روزی کریمانه، بی ذلّت، بی عُسرت، بی سرافکندگی بی بیچارگی! اینچنین روزی خدا به اینها می دهد

جلسـه سـوم

اولاً ایمان یک خصلت برجسته پیامبران خدا و مومنان و دنباله روان آنهاست. ایمان داشتن، باور داشتن به رسالت خود، فرق میان رهبران الهی و رهبران سیاستمدار جهانی در همین جاست. رهبر الهی مانند راهرو این راه، به آنچه میگوید؛ به گامی که برمیدارد؛ به راهی که می پیماید با همه ی وجودش صمیمانه مومن است. در حالی که سیاستمداران عالَم، احیاناً سخنان زیبایی و بیانات دلکش و شیوایی ممکن است داشته باشند اما به آنچه میگویند ایمان، یا ایمان به قدر لازم ندارند! اما پیغمبران خدا نه؛ به آنچه گفته اند با تمام وجودشان مومن بوده اند. به آنچه مردم را به آن دعوت کرده اند خود پیش از همه شتابان رسیده اند. معنی ندارد که من پای قله ی کوه بِلَمَم و بخـوابم، عطـش تمام وجود مرا بپـژمرد و بی افسرد بعد به شما بگویم آقایان آن بالای کوه یک آب خوشگوارایی هست؛ بدوید، بروید، زود باشید، شـتابان باشید سارعوا"، "سابقوا"، خود من از اینجا جم نخورم! حق دارند همه بگویند اگر راست میگفتی، اگر از حدود چشمه گوارایی خبر میداشتی؛ خودت هم که از تشنگی داری میسوزی بیچاره! خودت حرکت میکردی؛ پس دروغ میگویی، پس معتقد نیستی به آنچه میگویی. رهبران الهی پیش از همه همچون پیشاهنگان یک راه، پرچم به دست، گام در راه، استوار، مشغول حرکت بوده اند و میرفته اند؛ از همه جلوتر خودشان بودند. و اینجا ایمان یعنی باور، قبول و پذیرش با تمام وجود، باور به آنچه میگوید. نشانه باور داشتن هم این است که خود پیشاپیش دیگران در آن راه گام برمیدارد و حرکت میکند؛ لذا آیه قرآن به ما اینجور می آموزد. میفرماید:  «ءامَنَ الرَّسول بِما ا نزِلَ اِلَیهِ مِن رَبِّه» ایمان آورده است پیامبر، به آنچه نازل شده است به سوی او از پروردگارش.«وَالمومِنون» مومنان و گرویدگان به او، آن افراد برجسته ای که پیرامون او را گرفته اند و بلندگوهای دعوت او شده اند نیز، چنین اند. « کلٌّ ءامَنَ بِاا...» همگی یا هر یک ایمان آورده اند به خدا، خدا را قبول کردند؛ باورشان آمد. « وَ مَلائِکَتِه» و فرشتگان خدا، « وَ کتبِه» و کتابهای آسمانی از آغاز تا انجام، «وَرسله» و همه ی پیامبران او، ایمان پیغمبر و یارانش به همگان است؛ چون راه یک راه است؛ در این ره انبیا چون ساربانند، دلیل و رهنمای کاروان ند. ایمان دو جور است؛ یک جور ایمان مقلّدانه، متعصّبانه. چون پدران و بزرگتران باور کرده بودند ما هم باور کردیم! چون در کتاب ما در حوزه دین ما اینجور میگویند؛ ما هم اینجور میگوییم ولو دلیل تو بیاری، بیخود آوردی، حرف تو را قبول نمیکنیم! این هم یک نوع ایمان است اما ایمانی است یا از روی تقلید یا از روی تعصب. دو جور، یا از روی تقلید است مثل عامه ی مردم. نوع مردم اگر بپرسید از کجا گفتی که پیغمبر اسلام حق است هیچ نمیداند؛ هیچ نمیداند! چون پدرها گفته اند! چون معلم ها توی مدرسه گفته اند! چون مردم کوچه بازار معمولاً میگویند پیغمبر حق است؛ این هم میگوید پیغمبر حق است! ایمان هم دارد، ها ! یعنی واقعاً باورش آمده که پیغمبر حق است اما این باور از زبان این و آن و از روی تقلید و چشم بسته به دست آمده است! مثل همین ایمان مقلدانه است، ایمان متعصبانه. اما این ایمان متکی به دلیل نیست فقط از روی تعصب است و تعصب میدانید یعنی جانبداری بدون دلیل، جانبداری از روی احساس، نه از روی منطق! این را میگویند تعصب. این ایمان مقلدانه و متعصبانه.

آن ایمانی که در اسلام ارزش دارد ایمان مقلدانه و متعصبانه نیست. یعنی ایمان مقلدانه و متعصبانه قیمتی ندارد. دلیل میخواهید؟ از ده ها دلیل یکی اش را بگویم و آن یک دلیل این است که ایمان وقتی از روی تقلید و تعصب بود، زائل شدنش هم به آسانی خود ایمان تقلیدی آسان است. همانطور که بچه بدون هیچ زحمتی و شاگرد بدون هیچگونه تلاشی از پدر و مادر یا اولیای مدرسه اش یک ایمانی را مفت گرفت، به همین صورت هم دزدان ایمان، این ایمان را از او مفت میگیرند. برادران ایمان ارزشمند ایمان آگاهانه است. ایمان توأم با درک و شعور است. ایمانی است که از روی بصیرت، با چشم باز، بدون ترس از اشکال به وجود آمده باشد. آن ایمانی که فلان مرد مسلمان دارد برای نگه داشتنش باید بگوییم روزنامه نخواند، فلان کتاب را نخواند، توی کوچه بازار راه نرود، با فلان کس حرف نزند، سرما و گرما نخورد، آفتاب و مهتاب نبیند، تا بماند؛ این ایمان متاسفانه نخواهد ماند؛ ایمانی لازم است که آنچنان آگاهانه انتخاب شده باشد که در سختترین شرایط هم آن ایمان از او گرفته نشود. « اِلّا مَن اکرِهَ وَ قَلبه مطمَئِنٌ بِاَلایمان درباره عمار یاسر، آیه قرآن میگوید: اگر در زیر شکنجه برای خاطر آنچه دشمن را از خود لحظه ای منصرف کنی یک جمله گفتی بگو؛ آن ایمان تو ایمانی نیست که با شکنجه از قلبت زائل بشود. آن ایمانی که آهن را داغ میکنند به گردنش میچسبانند،. این به خاطر آن ایمان آگاهانه عمیقش دست برنمیداشت؛ ایمان این است. ایمان از روی روشنی، از روی درک، از روی فکر، با محاسبه های صحیح وقتی که انجام گرفت؛ آن وقت لازم نیست ما این ایمان را توی پارچه و توی کهنه و توی صندوقچه و توی صندوق خانه بگذاریم که مبادا گرما و سرما و گرد و خاک و غبار به او آسیب برساند؛ آسیبی به او نمیرسد! این ایمانهای لاشعورانه است که آدم هِی دل دل دارد، دغدغه دارد مبادا، مبادا، مبادا. اگر بخواهیم ایمان ها استوار باشد، اگر بخواهیم ایمان ها زائل نشود، اگر بخواهیم ایمان، ایمان آگاهانه باشد، باید دائماً آگاهی بدهیم به آن کسانی که میخواهیم مومن باشند. از چشم و گوش بسته ماندن اینها لذت نبریم. راهش این است تا خوب مایه ی آگاهی در مغزها و دلها و فکرها بهوجود بیاید و با آن آگاهی یک ایمان صحیح، مسـتحکم، یک بتن آرمه، بر دل آن بنا بشود آن وقت با توپ شِرِپنِل هم به قول جوانهای قدیمی، زائل شدنی نیست. اسلام میگوید ایمان آگاهانه باید باشد

 

جلسـه چهـارم

مسئله این است که ایمان بر طبق فرهنگ غیرقابل تردید قرآن صرفاً یک امر قلبی نیست؛ ایمان مجرد، ایمان قلبیِ خشک و خالی، ایمانی که در جوارح و اعضاءِ مومن شعاعش مشهود نیست، این ایمان از نظر اسلام ارزشمند نیست. اول مومن به خدا شیطان است. ابلیس پیش از آنکه بندگان پرمدعای پروردگار و فرزندان پرناز و اِفاده آدم به این سرزمین خاکی بیایند؛ سالیانی خدای متعال را عبادت میکرد و دلش کانون معرفت خدا بود اما در آن بزنگاه، در آنجایی که ایمانها همه آنجا به کار­می آیند یعنی در هنگام انتخاب، در هنگام تعیین راه نهایی، این ایمان به کار ابلیس نیامد. این ایمان در همان دل ماند. ایمانی که در دل فقط بماند میپوسد و میخشکد؛ تو بگو نه، باقی میماند؛ ما هم شبهه را قوی میگیریم، میگوییم ایمان در اعماق دل میماند اما ایمانی که در دل میماند و به دست و پا و چشم و گوش و مغز و اعضا و جوارح و زندگی و نیروها و انرژیهای ما نمیرسد؛ آن ایمان از نظر فرهنگ قرآنی ارزشمند نیست! ایمان زاینده، ایمانی که مثل سرچشمهای فیاض عمل میزاید؛ ایمانی است همراه با تعهد، ایمانی که باری بر دوش مومن میگذارد. ایمانی که همراهش عمل هست. آن کسانی که فرض میکردند که ایمان یک چیزی است مال منطقه قلب آدمی، وَلو انسان به لوازم و تعهدات ایمان پایبند نباشد میتواند در حوزه مومنین باشد؛ آن کسانی که خیال میکردند با مومن بودنِ فقط، یعنی با باور داشتنِ فقط، بدون عمل، بدون تلاش، بدون مجاهدت، نویدهای خدا در مورد مومنین نصیب انسان میگردد؛ آنهایی که گمان میکردند بهشت را به یک امر قلبی میدهند وبدون عمل، حکومت روی زمین را به یک امر قلبی میدهند نه به عمل، آن کسانی که تصور میکنند بطور خلاصه، که اگر عمل را حذف کنیم ایمان چیزی ازش باقی میماند؛ اگر فقط تشخیص و ایمان قلبی و باور کافی بود عمروعاص باید اول شیعه عالم باشد. عمروعاصی که ماجرای غدیرخم را یا به چشم دیده یا از کسانی که به چشم دیده اند شنیده؛ من و شما بعد از سیزده قرن و خرده ای این ماجرا را در کتابها فقط میخوانیم. عمروعاصی که درباره امیرالمومنین شعر میگوید. عمروعاصی که در دَم احتضار، در آن حساسترین ساعتها و لحظه هایی که برای زهد یک انسان مطرح است اظهار ندامت میکند، اظهار پشیمانی میکند، میگوید دینم را به دنیای معاویه فروختم! با علی که میدانستم حق است جنگیدم! پس عمروعاص به نظرم عمیقتر و عینیتر از شیعه قرن چهاردهم هجری به ولایت بلافصل امیرالمومنین پی برده بود و تصدیق کرده بود اما آیا شیعه است؟ شما میگویید نه، چرا شیعه نیست؟ برای خاطر اینکه اعتقاد به امامت امیرالمومنین تعهدهایی می آورد؛ اول تعهدش بیعت نکردن با معاویه ابن ابی سفیان است. عمروعاصی که با معاویه همدست میشود و با همین علی میجنگد یعنی به تعهدهای تشیع، به مسئولیتها و تکلیف هایی که این باور به انسان متوجه میکند پایبند نمیماند؛ شیعه نیست و این حرف درست است و چون درست است من روی سخن را باز به خودمان برمیگردانم میگویم با همین دلیل آیا من و شما میتوانیم معتقد باشیم و مطمئن که شیعه هستیم؟! مگر ما به تعهدهای شیعه بودن عاملیم؟! مگر ما پایبندیم؟! و سخن قرآن در اینباره روشن است و بی تردید و بی ابهام است. هم در تلاوت امروز این معنا هست هم در تلاوت فردا. صریحاً نفی میکند ایمان را از آن کسانی که به طور مطلق پایبند به تعهدات ایمانی خود نیستند. بنابراین ایمانی که در اسلام معتبر است، اینها از اصول اعتقادی اسلام وتشیع است. آن ایمانی که در اسلام معتبر است ایمان زاینده و تعهد آفرین است. آن ایمانی است که با تعهدهای عملی همراه باشد؛ اگر همراه نبود منتظر نتیجه هایش هم نباش! پندارهای بیهوده ی ناشی از راحت طلبی ضد این را به ما تلقین میکند. یک صفتی است در انسان، همیشه دنبال کارهای راحتتر میرود. حالت سهولت طلبی، سهل گرایی در انسان هست. بین دو کار اگر مخیّرش کنی هر کدام آسانتر است، هر کدام تلاش کمتری، مایه کمتری میبرد، آن را انسان انتخاب میکند. خاصیت آدم این است. معمولاً انسانها اینجوری اند. این به ما میگوید این صفت، این خصلت، این خصلت بشری این ویژگی، به ما میگوید راه آسانتر را بپذیر، راه کم خرجتر را، راه بی تلاشتر را، از طرفی ایمان مذهبی میگوید بهشتت از دست رفت! برای اینکه هم سهل گرایی به جای مانده باشد، هم بهشت از دست نرفته باشد؛ مجبوریم بنشینیم فرمول درست کنیم؛ فرمولهایی که میدهد رفتن آدم بیکاره تنبل را به بهشت! پای فرمولها می ایستیم جان هم میدهیم، آخرش هم نمیفهمیم! فقط وقتی به بهشت نرفتیم؛ میفهمیم که فرمولها غلط بود. امام سجاد(ص) در آن نیمه شب در مسجد مشغول عبادت کردن است. مشغول زار زدن است. آن مردی که طبق برداشت صحیح از زندگی اش، یکپارچه تلاش در راه به حکومت رسانیدن حق و حقیقت است؛ نیمه شب هم یکپارچه تلاش در راه عبودیت و خضوع در مقابل خدا است. اشک میریزد، گریه میکند، مناجات میکند ، بعد آن مرد خوش باور ساده دل میگوید پسر پیغمبر تو چرا؟! تو با آن پدر، با آن مادر، با آن جدّ، همه بندگان برگزیده خدا، گریه را برای ما بگذار! تو که فرزند پیغمبری، فرزند علی، فرزند حسین، فرزند فاطمه زهرا تو چرا گریه میکنی؟! آن وقت امام سجاد (ع) ضمن آنکه از این تز دفاع میکند، تز خضوع و خشوع و گریه وعبادت و دعا در مقابل پروردگار برای جلا دادن روح، برای برای هر چه بیشتر مصمّم شدن، برای هر چه بیشتر به خدا متّکی شدن و نه برای تخدیر شدن؛ ضمن اینکه این تز را تقویت میکند؛ این اشتباه را هم از ذهن این شیعه عامی بیرون می آورد که تو چه میگویی؟! بینداز دور صحبت پدر و مادر و جد را، که تو فرزند فلانی، " اَلجَنَّةُ لِلمُطیعین"، بهشت از آن فرمانبران است. این تز اسلامی و تز شیعی است در زمینه ایمان و عمل. سالیانی است و سالیان دراز، روی مغزها دارند کار میکنند تا بگویند اسلام منهای عمل، ایمان بدون عمل، در دل محبت و ایمان و باور و نه در عمل حرکت و تلاش و اثر، سالهاست دارند به ما، این را میخواهند بباورانند و قرآن همچنان ندایش بلند و زنده و شاداب است؛ آن کسانی که این کارها را ندارند که تلاوتش را یا امروز یا فردا خواهیم دید، مومن نیستند؛ ایمان ندارند. آن کسانی مومنند، آن کسانی با شمایند، آن کسانی مشمول لطف خدا و برادری مسلمانی هستند که در راه خدا طبق ایمان، متعهدانه حرکت کنند، تلاش کنند، کار کنند؛ این هم تز قرآن

جلسـه پنجم

تعهدات یک فرد مومن گاه گاهی و دلبخواهی نیست؛ اینجور نیست که آن کسی که میخواهد خود را مومن قلمداد بکند؛ هر جا که نفع و سود و بهره ی شخصی تجاوزکارانه ی خودش ایجاب کرد این مومن باشد؛ هرجا به نام ایمان و به تظاهر به عمل توانست بر خر مراد سوار شود؛ اسم از ایمان و عمل بیاورد، اما در آن مواردی که ایمان و عمل برای او سود شخصی، سود متجاوزانه و متعدیانه تولید نمیکند؛ از نام اسلام و نام ایمان و از عمل به تعهدهای ایمانی روی گردان باشد! اینجا ما این صفـت را که در قرآن به صـورتهای گوناگونی مورد تعـرّض قـرار گرفته است؛ به نفع طلبان نسبت دادیم؛ گفتیم نفـع طلبان اینجورند. همه ی مردم دنیا نفع طلبند؛ کی هست که طالب زیان خود باشد؟! منظـور ما از نفع طلبان آن کسانی است که برای نفـع شخص خود حاضرند منافع دنیایی را فدا کنند! نفع طلبان متجـاوز! سیره ی آنها این است که ایمان و عمل را تا آنجا میخواهند و دوست میدارند که به سود شـخص آنها است. با نام ایمـان و تظاهـر به عمل میتوانند به رهای، کامـی ببرند. اینگونه افراد از نظر اسلام مومن نیستند؛ آیه ی قرآن صریحاً اعلام میکند که اینها ایمان ندارند. در زمینه ی ایمان که یکی از اولی ترین مباحثی است که در سلسله ی شناخت فکری اسلام باید مطرح میشد و شد؛ به این نتیجه هم رسیدیم که اگر ایمان همراه با تعهد است، اگر ایمان بدون تعهد، بدون احساس مسئولیت، بدون انجام دادن تعهدها و به تعبیـر قرآن بدون عمل صالح، ایمان نیست و نتایج ایمان بر ایمان مجرد و خشک و ذهنی مترتب نمیگردد؛ علاوه بر این، این حقیقت دیگر هم باید مورد نظر باشد که تعهد، همیشگی و همگانی است.آن کسی که مومن است و میخواهد مومن بماند و از ثمرات مومن بودن بهره ببرد؛ در مقابل همه ی احکام خدا باید احساس تعهد کند و در همه جا باید احساس تعهد کند. آن کسی که معتقد است ایمان به خدا و ایمان به رسالت، تعهدی می آورد؛ آن تعهد این است که همگان باید بنده خدا بشوند و من تا آنجا که میتوانم همه را بنده خدا باید بسازم. ایمان به پیغمبر و شهادت به اینکه من مُقِرّ به رسالت پیامبرم، این تعهد را می آورد که دنبال پیامبر و در راه او حرکت بکنم؛ اگر من به این معنا مُقِرّ و معترفم، اگر این تعهد را قبول دارم، دیگر معنا ندارد که آن وقتی که مواجه میشوم با یک پدیده ی کوچک که بر خلاف مشی پیامبری است، بر خلاف راه پیامبر خداست؛ در مقابل آن رگهای گردنم را آنچنان پر کنم، مشتهایم را آنچنان گره کنم؛ واقعاً نمایش یک مسلمان، اما وقتی در مقابل، با یک پدیده ی بزرگتر ولی پردردسرتر که باز در خلاف مسیر و جهت نبوت و رسالت هست، اگر روبرو شدم، مسئولیتم را فراموش کنم! گفت " اَسَدٌ عَلَیَّ وَ فِی الحُروبِ نُعامَةٌ" با ضعفا شیری، با آدمهای بد، ولی کم بد، مثل شیر نر میغرّی اما با بدهای بزرگ، با بدهای بدآفرین اصلاً حالت ستیزه نداری "اَسَدٌ عَلَیَّ وَ فِی الحُروبِ نُعامَةٌ"؟! این یک شعر عربی است که به عنوان مَثل سائر به کار میرود. میگوید به ما که میرسند شیرند، در جنگها که با دشمنهای گردن کلفتِ شمشیر به دستِ مسلح، روبرو میشوند شترمرغند! شترمرغ با کسی جنگ دارد؟! شترمرغ چنگ و دندان دارد؟! موسمی نیست تعهد، گاهگاهی نیست تعهد، نسبت به زمانی، نه زمان دیگر نیست، نسبت به شخصی نه شخص دیگر نیست. تعهد همگانی و همه جایی و همیشگی است. قرآن کریم از یهود نام می آورد. آن کسانی که یکجا میگفتند باید برادران ما، منظورشان یهودیهاست؛ همچون عزیزانی محفوظ بمانند؛ آنجایی که پای منافع شخصیشان به کار می آمد؛ همین برادران را در جنگها میکشتند و اسیر میگرفتند و میفروختند و پولشان را میخوردند. قرآن در مقام توبیخ با بنی اسرائیل میفرماید " اَفَتومِنونَ بِبَعضِ الکِتاب وَ تَکفُرونَ بِبَعض" به بعضی از دین ایمان دارید، به آن جاهای بی دردسرِ راحتش مومنید و متعهد، به بعضی دیگر از دین بی ایمانید، بی عقیده اید؟! مگر میشود اینجور چیزی؟! مگر میتوان تفکیک قائل شد میان دو سخن و دو فرمان که هر دو از یک مبدأ و یک نقطه سرچشمه گرفته است؟! وعده هایی هم که برای ایمان و مومنین داده شده مال آن ایمان است نه مال این ایمان. اگر گفتند مومنین پیروزند آنچنان مومنینی را گفتند وپیروزند قطعاً. اگر گفتند دست خدا همراه مومنان است یعنی همراه آنچنان مومنانی است. اگر گفتند طبیعت با مومن همکاری و همراهی میکند با آنجور مومنی گفتند "وَ یَقولونَ ءامَنّا بِاا... وَ بِالرَّسول" میگویند ایمان آورده ایم به خدا و به پیامبر، "وَ اطَعنا" و فرمان برده ایم؛ این ادعاها را میکنند که ادعا کردنش آسان است اما " ثُمَّ یَتَوَلّی فَریقٌ مِنهُم مِن بَعدِ ذلِک" پس از این ادعا، گروهی از آنان رو برمیگردانند. وقتی که رو برگردانند، صحبت از کفار نیست، ها ! صحبت از مرتدّین نیست که یکهو قهر میکنند از عالم اسلام خارج میشوند، میروند، نه، صحبت از همین مومنین معمولی داخل جامعه هاست، جامعه های اسلامی! بعد درباره اینها میفرماید "وَ ما اولئِکَ بِالمومِنین" نیستند اینان مومنان، مومن نیستند. " اِنَّما کانَ قولَ المومِنین" اما مومنین چه جورند؟ مومنین اینجور نیستند. ببینید فرهنگ قرآنی این است،.. "اِنَّما کانَ قولَ المومِنین" همانا بود سخن مومنان، "اِذا دُعوا اِلَی اَ... وَ رَسولِه" چون فراخوانده شدند به سوی خدا و پیامبرش، "لِیَحکُمَ بَینَهُم" تا خدا و پیامبر، پیامبر میان آنان قضاوت بکند؛ سخنشان این بود " اَنْ یَقولو" که گفتند " سَمِعنا وَ اَطَعنا" شنیدیم و فرمان بردیم. اصطلاح سمع "اَوْ اَلقَی السَّمعَ وَ هُوَ شَهید" سمع و شنوایی در قرآن به معنای فهمیدن است، نه به معنای شنیدن با گوش، با این جارحه و عضو خاص، بلکه به معنای فهمیدن است. اینها میگویند ما فهمیدیم یعنی آگاهانه مومن شدیم. "سَمِعنا وَ اَطَعنا" پس از آنکه ایمان آوردیم، آگاهانه، آن وقت اطاعت هم ورزیدیم "وَ اولئِکَ هُمُ المُفلِحون" اینهایند به مطلوب دست یافتگان. فلاح یعنی موفقیت، پیروز شدن و به هدف و مقصود دست یافتن؛ البته معنای رستگاری یعنی رستن هم در بعضی از لغات آمده اما غالباً فلاح که برای مومنین میآید با همین معنایی که ما عرض کردیم که معنای معمولی لغت هست، متناسبتر است.

 وَ اولئِکَ هُمُ المُفلِحون" آنانند آن کسانی که به هدف و مقصود دست یافتند. "وَ مَنْ یُطِعِ اَللَّهَ وَ رَسُولَه" آن کسی که اطاعت کند خدا را و رسولش را "وَ یَخشَ الله" و از خدا بیم برد، "وَ یَتَّقْهِ" و از او پروا کند، "فَاولئِکَ هُمُ الفائِزُون" آنهایند به منظور و مقصود دست یافتگان، " فوز" هم به همین معنا است

جلســه ششم

خدای متعال برای مومن در مقابل ایمانش و در مقابل عمل شایسته اش و انجام تعهداتش، متقابلاً چه چیزی را تعهد میکند. انسانی که عادت به داد و ستد کرده است، با مبادله زندگی را گذرانیده است؛ دوست میدارد ببیند مبادله او با خدا به چه صورت است؟ او ایمان می آورد و بر اثر آن ایمان متعهد میشود، متقابلاً دوست میدارد بداند خدا چه تعهدی در مقابل او بر عهده میگیرد، چه مژده ای و چه نویدی به او میدهد؟ این یک مسئله ای است که از نظر مومن و از نظر کسی که میخواهد در وادی ایمان، ثابت قدم و راسخ و استوار باشد

ü     محتاج است به اینکه هدف و سرمنزل سعادت را بشناسد، بداند به کجا میخواهد برسد، بداند برای چه هدفی میخواهد تلاش بکند، نقطه اتمام و پایان راه را از آغاز ببیند و راه آن را بداند، علاوه بر اینکه هدف را میداند و میشناسد و میفهمد؛ بداند نیز که به سوی این هدف از کدام راه باید رفت تا رسید و زودتر رسید و تحقیقاً رسید.

ü     و اینکه پرده های جهل و غرور و پندار و هر آن چیزی که گوهرِ بینش و خِرَد او را در حجابی ظلمانی میپیچد و نیروی دیدن و فهمیدن را از او میگیرد، زایل گردد.

ü     و اینکه در راه طولانی اش بسوی سعادت، در این راهی که دارد طی میکند به طرف آن سرمنزل و پایان راه، از دغدغه ها و وسوسه های درونی، دقت کنید، که توان فرساتر از عاملهای بازدارنده برونی است؛ بِرَهَد.

ü     و اینکه تلاش خود را ثمربخش بداند. امیدوار باشد که این تلاش به جایی میرسد. آن کسانی که امیدوار نیستند، که تلاششان و حرکتشان به نتیجه ای منتهی خواهد شد، مسلّم به سرمنزل خوشبختی و رستگاری نمیرسند.

ü     و اینکه لغزشها و خطاهایش قابل جبران و مورد بخشایش باشد. این هم خیلی مهم است. اما اگر بداند که خطاهای او به شرط آنکه خودش در صدد جبران باشد، قابل جبران است. اشتباهات او مشروط بر اینکه خود او از آن اشتباهات پشیمان باشد، قابل صرفنظر شدن است. اگر اینها را بداند شوق او، امید او، نشاط او و شور او چند برابر خواهد شد.

ü     و اینکه در همه حال از دستاویز و تکیه گاهی مورد اطمینان برخوردار باشد؛ بداند همه جا، در تمام شرایط یک کمک کاری هست که میتواند از او استفاده کند.

ü     و اینکه در مواجهه با دشمن ها و دشمنی ها از نصرت و مدد خدا برخوردار گردد. این هم یک شرط دیگر سعادت و کامیابی است و خوشبختی.

ü     و اینکه بر جبهه ها و صفهای مخالف، برتری و رجحان داشته باشد. بداند که بالاخره برتری و رجحان، ارجحیت مال اوست.

ü     و اینکه بر دشمنانِ راه و هدفش که مانع و خنثی کننده تلاش اویند پیروز گردد. آدم همه تلاشها را بکند، بعد هم شکست بخورد؟! اینکه به سعادت نمیرسد. پس از عناصر و عوامل سعادت انسانی، فردی، اجتماعی و گروهی، این است که در مواجهه با دشمن ها، بالاخره بر آنها پیروز بشود.

ü     و اینکه عاقبت از همه سختی ها و فشارها و بندها و حصارها، رسته و به مقصود و منظور خود نائل گردد، برسد به آن سرمنزل.

ü     و اینکه در همه حال در راه و در منزل، هم در راه هدف، هم در خود سرمنزل هدف، از ذخیره هایی که برای آدمی در این جهان مهیا گشته، بهرهمند و برخوردار گردد.

اینها شرایط سعادت، برای سعادتمند بودن یک انسان، برای خوشبخت شدن یک انسان یا یک جامعه، اینها لازم است

جلسه هفتم

اطمینان یعنی حالت طمأنینه ی دل، حالت آرامش روح و قلب، یعنی چه آرامـش؟ به چه معنا آرامـش در اینجا مورد نظر ماست؟ آیا به این معنا که روح ما هیچـگونه تحرکی و تلاشی نداشته باشد؟! آرامش به این معنا که دل ما در حالت نیمه خواب و نیمه بیهوشی باشد ؟! نه، بلکه آرامش در مقابل دغدغـه و اضطـراب، آرامـش و اطمینان در مقابل تشـویش.

حالا یک راهرویی را در نظر بگیرید؛ که بالاخره ریسک کرده به قول امروزی ها، پا در این راه گذاشته، دارد حرکت میکند و میرود، اما آیا این انگیزه ها تمام شدند؟ آیا اینی که در این راه دارد حرکت میکند، آن مزاحم هایی که نمیگذاشتند وارد این راه بشود؛ از میان رفتند؟ نه، از میان نرفتند. درست توجه کنید، این مزاحم ها اول هم نمیگذاشتند وارد این راه دور و دراز بشود. حالا هم که وارد این راه شده است، نمیگذارند آسوده و آرام این راه را طی کند. هر یک قدم که میرود مثل یک خاری، مثل یک قلابی، مثل یک زنجیری پای او را، دامن لباس او را، دست او را میگیرند و میکشند و از پیمودن راه او را باز میدارند! یک انسان هم هست وقتی که وارد شد، وقتی به این راه رسید، برای خود یک انگیزهای، یک عامل توجهی به وجود می آورد که او را از تمام این انگیزه های کوچک غافل میکند. یک جاذبه و کششی دل او را میکشاند که این جاذبه های کوچک، جاذبه فرزند، جاذبه زن، جاذبه زندگی، جاذبه پول، جاذبه مقام، جاذبه جان، در مقابل آن جاذبه بزرگتر پوچ اند، هیچ اند، نابودند؛ موثر نیستند! ده ها آهـنربا یک جسم کوچک را به این طرف و آن طرف جذب میکنند؛ اما یک آهـنربای قویتر وقتی پیدا شد؛ آنچنان جاذبه اش این آهن کوچک را، این براده را میکشد به طرف خود که آهنرباهای دیگر اصلاً اثرشان خنثی است! این آدم وقتی که با این جاذبه قوی، با این روحیه قوی وارد راهی شد و مشغول پیمودن آن راه شد؛ دیگر جاذبه زن و فرزند و چیزهای دیگر و زیباییها و راحتیها و خوشیها و لذتها و عیش و نوشها در او اثری نمیگذارند. این آدم، آدم کی است؟ آدم مطمئن، "یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلَى رَبِّکَ راضِیَةً مَرْضِیَّةً" آن کسی میتواند راه خدا را تا آخر بپیماید، به سرمنزل و هدف منظور و مقصود نائل آید که مطمئن باشد؛ حالت اطمینان و سکون در او باشد. اطمینان به این معناست. یعنی جاذبه ای او را بکشاند، جاذبه ایمان، جاذبه علاقه به خدا، جاذبه علاقه به هدف، آنچنان او را مجذوب کند و به سوی خود بکشاند که همه ی جاذبه های دیگر برای او هیچ و پوچ و مسخره بیایند! هیچ و پوچ و مسخره! پس اطمینان یعنی چه؟ خلاصه کلام این شد که اطمینان یعنی طمأنینه روح انسـان، آرامش دل انسـان، دل آرام باشد. یعنی چه آرام باشد؟ نه اینکه بی تحرک باشد، نه اینکه پیش نرود و پیشـرفت نداشته باشد، یعنی جاذبه های گوناگون او را به این سـو و آن سـو نکشاند، اسباب زحمت او نشود، عشـقها و مهـرها و هواها و هـوسها هر کدامی در او حکومت نکند؛ بلکه بر اثر سنگینی بار ایمان، آرام و مطمئن اما با سـرعت هر چه تمامتر به سوی مقصـود انسانیت، مقصود خلقـت حرکت کند. این است معنای اطمینان. " ثُمَّ أَنْزَلَ ا... سَکِینَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ" خدا سکینه و آرامش خود را بر دل پیغمبر در آن موقعیت حساس فرود آورد و چند مورد دیگر هست. و مومن دارای سکینه است، پس سکینه، آرامش، سکون نفس، باز به معنای عدم تحرک و خواب رفتن و غافل شدن نیست. و کلمه آخر امن، البته پیداست که اینجا مراد، امن روحی است نه امن اجتماعی. این امن یعنی امن روحی، نداشتن تزلزل، نداشتن اضطراب، نداشتن بیم، هراسمند و هراسناک نبودن، این سه جمله است.

ثمربخش بودن، یعنی چه؟ ثمربخش بودن. یکی از چیزهایی که راهرو راه هدف و مقصود اگر داشته باشد بهتر میتواند حرکت کند و بیشتر احتمال رسیدنش هست، اگر نداشته باشد کندتر حرکت میکند و احتمال نرسیدنش هم زیاد است؛ این است که کار خودش را ثمربخش ببینید یا نبیند. اگر ثمربخش دانست این راه را، حرکت خود و کار خود و گام خود را، احساس کرد که این از بین نمیرود، عملش ضایع نمیشود، بر این حرکت، بر این گام یک اثری مترتب میشود، هر حرکت او یک موجی را ایجاد میکند که او را بیشتر به منزل میرساند؛ اگر این را معتقد بود، سریعتر پیش میرود، بهتر کار میکند، خستگی اش کمتر است، راحتتر حرکت میکند. اگر این را معتقد نبود واویلا ! مومن اینجور است، مومن کار خودش را ثمربخش میداند و قرآن به او این را آموخته است.

 

جلسه هشتم

توحید از نظر قرآن اولاً یعنی چه؟ ثانیاً به معنای چه تعهدی و چه عملی در زندگی است؛ ایمـان به هر فکری و به هر اصلی از افکار اصول دینی، اولاً، آگاهانه باشد؛ از روی فهم و شعور و آگاهی باشد؛ نه کورکورانه. ثانیاً ایمان همراه باشد با تعهد. آنچه که ما باید به او ایمان پیدا بکنیم، حتماً آن چیزی است که در زندگی ما، در عمل ما، چه عمل فردی و چه عمل اجتماعی، چه مربوط به شخص خود، چه مربوط به جامعه خود، چه مربوط به بشریت و چه مربوط به آینده تاریخ، حتماً یک تعهدی را بر دوش ما میگذاردتوحیدآگاهی و دانستنی است که به دنبال این دانستن، تکلیف ها، وظیفه ها، مسئولیتها به انسان متوجه میشود. اولاً توحید را در جهانبینی اسلام مورد نظر قرار داده اسلام معتقد است که همه این مجموعه ای که نامش جهان است؛ از بالا تا پایین، از موجودات ناچیز و حقیر، تا موجودات بزرگ و چشمگیر، از پست ترین جاندار یا بیجان تا شریفترین و پرقدرتترین موجودات جاندار و دارای خِرَد یعنی انسان، همه و همه، همه جای این عالم، بنده، برده، آفریده و وابسته به یک قدرت بسـیار عظیم است. ماورای این ظاهـری که من و شما میبینیم، ماورای آنچه که عینک تیـزبین دانش تجربی میتواند به آن برسد، ماورای همه پدیده های قابل حس و قابل لمس، یک حقیقتی هست از همه حقیقتها برتر، والاتر، شریفتر، عزیزتر و همه این پدیده های عالم ساخته و پرداخته و درست شده دست قدرت اوست. به آن قدرت بالاتر نامی میدهیم، اسمش خداست.. آن خدایی که بالاتر از جهان و جهانیان است. آن دست قدرتی که همه موجودات عالم را او میگرداند. او ساخته و او دم به دم آنها را پاینده داشته. این دست قدرتمند که ، نامش خداست، به تمام صفات نیک و نیکی آفرین به طور اصیل، به طور ذاتی متصف میباشد. ولی دارای دانش است، دارای قدرت است، دارای حیات است، دارای اراده و تصمیم است و هر آنچه که از این صفات سرچشمه و مایه میگیرد. زندگی او از کسی گرفته نشده است. دانش او از کسی یا جایی اخذ و کسب نشده است و از این قبیل. او صاحب اختیار عالم است. عالمیان چه کسانی هستند؟ ذرات عالم در مقابل او چه هستند؟ آیا ذرات عالم وقتی که ساخته و پرداخته او شدند؛ مثل فرزندی که از مادر جدا میشود، دیگر جدا شدند؟ نه اینطور نیست اینها در هر لحظه برای ماندن و بودن محتاج او هستند و محتاج قدرت او، و اراده او. و همه بندگان اویند. توحید یعنی جهان دارای یک آفریننده و سازنده و به تعبیری دارای یک روح پاک و لطیف است. جهان پدید آورنده ای دارد و همه اجزای این عالم بندگان و بردگان و موجودات تحت اختیار آن خدا و آن پدیدآورنده محسوب میشود. به آیات قرآن مراجعه میکنیم؛

اِله یعنی هر آن موجودی که انسان در مقابل او به صورت تقدیس، به صورت تعظیم و تکریم خضوع میکند، اختیار خودش را دست او میدهد، سررشته زندگیش را به او میسپارد، او را دست باز و مطلقا عنان در زندگی خود قرار میدهد. به این در اصطلاح قرآنی میگویند « اِله». آن کسانی که هوای نفس را سررشتـه دار زندگی خود میکنند « اِله»شان هوای نفسشان است. «ا...ُ لا اِلهَ اِلّا هُوَ» خصوصیات این « ا...»، این « اِله» یکتا و یگانه چیست؟

یک مرکز قدرت، یک کانون دانش وحیات و نیرو به نام خداست و در طرف مقابل، تمام پدیده ها. رو به آن قدرت عظیم و جلیل با حال مسکنت، با حال عبودیت، با حال بندگی، همه و همه، فرقی هم بین پدیدههای عالم از جهت عبودیت در مقابل آن مرکز قدرت نیست

 

جلسـه نهـم

توحید اسلامی، الهامی است در زمینه حکومت، در زمینه روابط اجتماعی، در زمینه سیر جامعه، در زمینه هدف های جامعه، در زمینه تکالیف مردم، در زمینه مسئولیتهایی که انسانها در مقابل خدا، در مقابل یکدیگر، در مقابل یک جامعه، و در مقابل پدیده های دیگر عالم دارا هستند؛ توحید این است. توحید اسلامی همان " الفی" است که بعدش " ب" می آید و " پ" می آید و " ت" می آید؛ تا ی" می آید. این جور نیست که بگویی خدا یک است و دو نیست و تمام  معناش این است که در تمام منطقه وجود خودت شخصاً و جامعه ات عموماً جز خدا کسی حق فرمانروایی ندارد. تمام آنچه در اختیار داری، از ثروت تو و همه انسانهای دیگر، مال خداست. شما عاریتداران و ودیعه دارانی بیش نیستید.. اگر چنانچه قائل به توحید باشی؛ در جامعه اختلاف طبقاتی و تبعیض معنا ندارد دیگر. اصلاً معنی ندارد. آن جامعه ای که سری و تهی دارد، بالایی و پایینی دارد، آن جامعه جامعه توحیدی نیست. توحید میگوید که «کُلُکُم مِن آدَم وَ آدَمُ مِن تُراب» « همه فرزندان آدمند و آدم از خاک است.» نزدیکی شما به خدا و رجحان شما، به تقواست و بس. هرکسی بیشتر مراقب فرمان خدا باشد؛ او بالاتر است و الا در یک جامعه ای که هزاران موجب برای تبعیض وجود دارد؛ در جامعه ای که برخورداری های مردم به شدت با یکدیگر متفاوت است و آن برخوردار حق خود میداند. در جامعه ای که بندگان خدا همه در یک تراز نیستند و بعضی باز، بنده بعضی دیگر هستند؛ در این جامعه توحید نیست. وقتی توحید به یک جامعه آمد؛ همه بندگان در یک تراز قرار میگیرند همه میشوند بنده خدا. بندگی خدا به معنای آزادی از بندگی غیرخداست. اصلاً با هم دیگر نمی سازند. معنی ندارد که کسی بنده خدا هم باشد؛ بنده غیرخدا هم باشد! بندگی خدا یعنی آزادی از عبودیت و بندگی هرچه غیرخدا و هرکس غیرخداست. بنده خدا بودن یعنی آزاد بودن، یعنی آگاه بودن، یعنی به سوی کمال رفتن، یعنی از وسایل کمال هر اندازه بخواهی استفاده کردن و بهره مند شدن. وقتی که انسان مسلمان شد، برای او همه چیز، همه چیز برای او مقدمه است، وسیله است. برای چی؟ وسیله چی؟ وسیله رسیدن به یک جهانی پهناور. نمیگویم جهان بعد از مرگ. جهان فکر و بینش و دید خود انسان، که به وسعت خدا، وسیع و گسترده است. همه چیز برای انسان وسیله هستند، از برای این که انسان بتواند رضای خدا را به دست بیاورد. زندگی دنیا، پول دنیا، آسایش دنیا، محبت های دنیا برایش ارزش و اصالت ندارد. آن وقتی برایش ارزش پیدا میکند که در راه خدا باشد، فی سبیل ا.... اما اگر چنانچه این محبت، این مال، این مقام، این زندگی، این فرزند، این آبرو، این حیثیت، در راه خدا و در راه وظیفه نبود و قرار نگرفت؛ برایش هیچ قیمتی و ارزشی ندارد. دنیا و آخرت به هم دوخته است، در طرز فکر اسلامی و برای یک مسلمان، دنیا آخری ندارد. به نظر آن شخصی که بنده بندگان و برده موجودات ناقص است؛ دنیا محدود است. اما برای این دنیا وسیع، مرگ یک دریچه ایست که از این دریچه وقتی نگاه میکنی، آن طرف باغ ها و بوستان ها و دنیاها و گیتی ها و جهان هاست. لذا میبینی که فوقش این است که به این دریچه برسد و از این دریچه بگذرد. مهم نیست. مرگ برایش مسئله ای نیست. اینها جلوه هایی و گوشه هایی از توحید است

 

جلسـه دهـم

تعهدی که توحید به فرد موحد یا به جامعه موحد میدهد از حد فرمانهای شخصی و تکالیف فردی بالاتراست؟تعهـدی که توحیـد به یک جامعـه موحد میدهد شامل مهمترین، کلی ترین، بزرگترین، اولی ترین، اساسی ترین، مسائل یک جامعه است، مثل چی؟ مثل حکومت، مثل اقتصاد، مثل روابط بین الملل، مثل روابط افراد با یکدیگر که اینها مهمترین حقوق اساسی است از برای اداره و زندگی یک جامعه. ما معتقدیم که تعهد توحید و مسئولیتی که بار دوش موحد میشود، مسـئولیتی است در حد تکالیـف اساسـی و حقـوق اساسی یک جامعه. در یک کلمه قیافه و اندام جامعه توحیدی با قیافه و اندام جامعه غیرتوحیدی متفاوت است. این جور نیست که اگر در یک جامعه توحیدی یک قانونی اجرا میشود آن قانون یا ده تا مثل آن قانون در یک جامعه غیرتوحیدی اجرا شد، آن هم توحیدی است؛ نه. قواره جامعه توحیدی، شکل قرار گرفتن اجزای این جامعه، اندام عمومی اجتماعی که بر اساس توحید و یکتاپرستی و یکتاگرایی است، با غیر این چنین جامعه ای به کلی متفاوت است.قطعنامه توحیدی چه موادی دارد؟ همان طوری که بعد از مذاکرات گوناگونی بین دو گروه، دو جبهه، دو آدم، قراردادهایی لازم الاجرا به صورت قطعنامه ای صادر میشود؛ موحدین عالم هم از طرف پروردگارشان، از طرف خدای توحید ملزمند که این قطعنامه را مورد عمل و اجرا قرار بدهند. اولین ماده این قطعـنامه انسانها حق ندارند هیچ کس و هیچ چیز جز خدا را عبودیت و اطاعت کنند. این اصل اول از قطعنامه توحیدی، البته هیچ کس و هیچ چیز دایره اش خیلی وسیع است. ببینید عبودیت و اطاعت کجاها صدق میکند ، اطاعت از آن مرکزی که آن مرکز از مرکز قدرت پروردگار الهام نگرفته باشد؛ این درحد شرک است یا خود شرک است، برای خاطر اینکه ولو مردمی که این کار را انجام میدهند و مبتلای به این درد، به این بلا، به این نابسامانی بزرگ اجتماعی هستند؛ درکارهای شخصی خودشان آدمهای مرتب و منظمی باشند؛ با پروا، پرهیزکار، مراقب، اما این بلای بزرگ موجب میشود که خدای متعال نظر لطف و رحمت را از این امت برگیرد، آنان را معذب، معقّب و مبتلای به نقمت خود قرار میدهد. این حدیث است. برای خاطر این است که اطاعت غیر خدا، عبودیت غیر خدا، منافی است با آن هدفی که خدا انسان را برای آن هدف آفرید. منافی است با تکامل و تعالی انسان. منافی است با آزادی و وارستگی انسان، آن آزادگی و وارستگی که مقدمه اوج گیری انسان است، که اگر آن آزادیها نباشد؛ اسارتها به جای آزادی، پاگیر و دامنگیر انسان باشد؛ انسان نمیتواند به آن پرواز موردنظر نائل بیاید. نمیتواند آن اوجی را که خدا برای او معین کرده است بگیرد. نمیتواند رشد کند. نمیتواند به تکامل برسد. مثل گیاهی که رویش سرپوشی گذاشته باشند، مثل گیاهی که به پایین ساقه اش یک سیم محکمی بسته باشند، مثل گیاهی که دهها وسایل منع از رویـش را در اطرافـش به وجود آورده باشند، این گیاه نمیتواند رشـد کند. وقتی رشـد نکرد میـوه نمیدهد. وقتی که میـوه نداد بودنش چه فایـده دارد؟! آمدنش چه اثـری دارد؟! پـس چرا آمد؟! چرا ظاهـر شد؟! جز برای این بود که بنا بود میـوه بدهد؟! اطاعت غیـرخـدا یک چنیـن آفتـی است بر انسـان و عبودیـت غیـرخـدا.

 

جلسـه یازدهم

معنای عبادت خیلی ساده است؛. اطاعت از کسی بصورت مستقل و بیقید و شرط عبادت او هست. اگر کسی را، یک انسانی یا یک جامعه انسانی بیقید و شرط اطاعت کند، فرمان او را در زندگی خود، در جسم و جان خود، در عمل خود مُتبع بشمارد، او را عبادت کرده. " اِتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ مَا أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوالله إِلَهًا وَاحِدًا" معنای آیه این است که مسیحیان و یهودیان احبار و رهبان خود را، عالمان و زاهدان خود را، پروردگاران و خدایان خود گرفتند و مسیح بن مریم را؛ در حالی که خدای متعال فرمان داده بود به آنان که جز خدای واحد کسی را عبادت نکنند. این آیه وقتی به گوش عدی بن حاتم رسید رو کرد، گفت: ای پیامبر خدا، این حرف درست نیست! ما کِی احبار و رهبانمان برایمان خدا و رب محسوب شدند! کِی آنها را عبادت کردیم؟! اعتراض کرد به پیغمبر و به آیه قرآن، چرا؟ چون در ذهنش از عبادت همان معنایی بود که در ذهن شما الآن هست. آقا دارند عبادت میکنند؛ یعنی نیایش، یعنی حالتی توأم  با تقدیس، یا قلبی است، یا قلبی و زبانی است، یا قلبی و زبانی و بدنی است مثل نماز خواندن ،پیغمبر اکرم  در جواب این تصور عدی بن حاتم پاسخ داد بله، در مقابل آنها سجده نکردید لکن آنچه آنها گفتند بیقید و شرط پذیرفتید. بنا بر فرهنگ قرآنی عبادت از یک موجود غیرخدایی، میخواهد این موجود یک قدرت سیاسی باشد، میخواهد یک قدرت مذهبی باشد، میخواهد یک عامل درونی باشد مثل نفس انسان، تمایلات نفسانی و شهوانی او، میخواهد یک موجودی باشد خارج از وجود انسان اما نه یک قدرت متمرکز سیاسی یا دینی؛ در مقابل یک زن، در مقابل یک نفر آدمی که برای او انسان یک احترام  بیجایی قائل است، در مقابل یک دوست، عبادت کردن در مقابل اینها یعنی اطاعت کردن اینها، هر کسی که اطاعت کند از کسی یا از چیزی، عبادت او را کرده است. از جمله چیزهایی که اگر پیروی او را کردی عبادت او را کردی ، انبیای عظام  الهی، تا مردم  را موحّد کنند؛ موحّد کردن یعنی چه؟ یعنی زنجیر اطاعت غیر خدا را از دست و گردن آنها باز کنند تا بار سنگین را از دوش آنان برگیرد و غل هایی که بر آنان بسته است از آنان باز کند. این هم هدف انبیاء. و توحید وقتی که با این دیدگاه نگاه میشود؛ وقتی با این نظر شما توحید را نگاه میکنید، میبینید یک فکری است، یک اصلی است، اصلاً برای زندگی، مربوط به نظام  اجتماعی، مربوط به جهت گیری انسانها در همه حال، مربوط به کیفیت زندگی کردن جامعه های بشری است؛ ببینید چقدر این توحید تفاوت دارد

 

جلسه دوازدهم

توحید را در صورتی که ما به عنوان یک عقیده عمل خیز و تعهدانگیز بدانیم؛ ناگزیر یک سلسله الزام ها و تعهدها را این عقیده بر دوش ما می نهد. و گفتیم که باید این الزام ها و تعهدها را بفهمیم و البته این تعهدها مخصوص زندگی فردی انسانها هم نیست. بلکه تکیه بیشتر این تعهدات روی زندگی اجتماعی است. روی نظام اجتماعی و شکل جامعه است. یعنی توحید وقتی در جامعه ای وارد شد؛ اول کاری که میکند، بنای آن جامعه را با شکلی که متناسب با این عقیده هست؛ انجام میدهد. بعد از اینکه این کار انجام گرفت؛ آن وقت نوبت میرسد به اینکه یک انسان موحّد چه تکالیفی دارد به عنوان یک فرد. به هر صورت، این تعهدات را باید شناخت و دانست. ما تعبیر کردیم از مجموعه این تعهدات به قطعنامه توحید. گفتیم توحید یک قطعنامه ای به ما میدهد، یک مجموعه قرارداد و الزام را روی دست ما میگذارد. ما برای اینکه بتوانیم موحّد زندگی کنیم؛ لازم است که این تعهدات را فعلاً بدانیم. اولی از این تعهدات، عبارت بود از اینکه عبودیت و اطاعت منحصراً از آن خداست. این اول تعهد توحید است.. امروز دومین تعهدی که توحید بر دوش موحّد میگذارد، جامعه موحّد، فرد موحّد، دنیای موحّد با این عنوان مشخص میتوان کرد، این دومین ماده و دومین تعهد را که اینجا نوشتیم، " توحید و نفی طبقات اجتماعی".

اختلاف طبقاتی یعنی اینکه انسانهایی که در این جامعـه زندگی میکنند؛ اینها همه مثل هم نیستند! یک عده محکومند به اینکه محـرومیت بکشند، رنـج ببرند، خدمـت گروه های دیگر را بکنند، و باید از این محـرومیت و رنـج، گِلِه ای هم نداشته باشند! یک عده هم بایستی برخوردار باشند، بهـره مند باشند، لذت و عیـش زندگی مال آنها باشد، از همه مزایا آنها بتوانند استفاده بکنند و اشکالی هم نداشته باشد!

در برابر عده ای امکانات، بینهایت، در برابر گروه زیادی امکانات صفر! عده ای ثروت تمام عالَم را به نفع خودشان استثمارمیکنند؛ عده ای دسترنج خودشان را هم اجازه ندارند تنها بخورند! اختلاف طبقاتی به این معنا هم صدق میکند و این در دنیا امروز هست اسلام همه اینها را نفی کرد. بنده خدا بودن، اولین تاثیری که میبخشد این است که دو گروه در اجتماع به وجود می آیند. وقتی ما یک خدایی هستیم، معنایش این است که، مردم جامعه همه یک صف اند، یک گروهند، یک طبقه اند، برادر و در کنار هم اند. هیچکس در آفرینش، از مزیّتی که منشأ برخورداریهای حقـوقی باشد؛ بهـرهمند نیست! این را هم دقت کنید. نه اینکه از مزیّتی برخوردار نیست، چرا، ممکن است انسان هایی بر اثر شـرایطی یک استعـداد خاصی پیدا کنند، خب یک مزیّتی شد. یک نفر ممکن است از لحاظ شرایط خلقتی جوری به وجود آمده باشد که نابغـه باشد. ممکن است کسی از پدر و مادری تولید شده که بااستعـداد است، یکی کم استعدادتر است. یکی نیـرومندتر است، یکی ضعیـفتر و لاغـرتر است. پس این اختلافات هست؛ اما این اختلافات منشـأ اختلاف حقوقـی نیس

 

جلسه سیزدهم

تعهدی که توحید بر روی دوش موحّد میگذارد؛ بزرگترین تعهدها، سنگین ترین تعهدها، موثرترین تعهدها در میان عقاید اسلامی و دینی محسوب میشود. تعهد توحید از طرف یک موحّد، در حقیقت خلاصه میشود در تعهد سازندگی یک دنیای توحیدی. تعهد توحید از نظر موحّد و برای موحّد، عبارت است از تعهدِ زدودن تمام آثار شرک. اینها تعهدات توحید است. مغز مشرک و دل مشرک را مغز موحّد و دل موحّد قرار دادن. پس این یک ایمانی است، آگاهانه است، همراه با تعهد است، تعهدش از تعهد همه مبانی اعتقادی مذهبی و غیرمذهبی، سنگینتر است و قاطع تر و جامع تر و شامل تر، این توحید است. اگر ایمان توحیدی به این معناست؛ و یک ایمان صحیـح واقعـی است؛ جا دارد که ما بررسی کنیم؛ ببینیم تاثیر این ایمـان، تاثیر این عقیـده عمل زا، در روان معتقد چه خواهد بود و چه باید باشد؟ فایده این2 بحث دو چیز است. یکی این است که ما با توحید یک قدری بیشتر آشنا میشویم. میفهمیم که توحید به معنای چه آموزش روحی و روانی است. فایده دوم این است که خودمان را میشناسیم که موحّدیم یا موحّد نیستیم؟ محکی است برای شناختن مایه توحید در دل خویشتن. خلاصه میشود تاثیر روانی توحید در چند جمله. انسان موحّد از جمله تاثیراتی که روح او از ناحیه و قِبَل توحید میبرد، یکی این است. دارای وسعت افق دید میشود. از تنگ نظری ها، از کوته بینی  ها، موحّد آسوده و راحت است. آدم موحّد نمیگوید من در این میدان شکست خوردم یا جبهه ما در این زمینه عقب نشست و کار به زیان ما تمام شد! او نزدیک بین اینقدر نیست. او میداند که فکر توحیـدی به قلمـرو عمـر، به درازای عمـر بشـر، دارای قلمرو است. آدم موحّد در مقابل خود وقتی نگاه میکند؛ در کنار نیازهای مادی، دهها نیاز، صدها نیاز، از عظیمترین و عزیزترین نیازهای انسان را میبیند. تمام ذهنش و فکرش و حواسش، منحصر و متوقف نیست در نیازهای پسـت و حقیـر و کوچک! موحّد برای دنیا آخری قائل نیست. برای خاطر اینکه آخر دنیا را متصـل به آخـرت میبیند. آخرت را با دنیا، سر و ته یک تومـار میداند. مرگ را دیـوار زندگی نمیداند! پایان این راه فرض نمیکند. بلکه دریچـه ای و مَمَرّی و معبری میداند به سوی دنیایی وسیـعتر. اینها خواص توحید است. یک آدم غیرموحّد، هرچه فداکار، هرچه مجذوب ایده های شریف انسانی، همه چیز برایش دم مرگ پایان یافته است! در حالی که موحّد، دم مرگ برای او آغاز یک زندگی وسیعتر و یک محیط جالبتر و دلپذیرتر است! از جمله تاثیرات توحید در روان یک موحّد، این است که ریشه ترس را در او میخشکاند. کسی که موحّد بود؛ کسی که اعتقاد به قدرت پروردگار داشت؛ ترس در او از بین میرود. و بنده وقتی نگاه میکنم، تأمل میکنم، محاسبه میکنم، میبینم ترس است، بیم و هراس است که دنیا را و آخرت را از دارندگانش سلب میکند! ترس از فقـر موجب میشود انسان انفاق نکند! ترس از مبتلا شدن و دچار شدن به ناراحتی ها موجب میشود که انسان تن به جنایتها و فاجعه ها و ذلت ها و خواری ها بدهد! ترس از اینکه نتواند انسان دو روز دیگر بیشتر توی این عالَم زندگی کند و چه زندگی ای! چگونه زندگیای! ترس از، از دست دادن همین زندگی پسـت که معلوم نیست دو روز بشود، سه روز بشود، سند رسـمی که ندارم تا فلان سال تا فلان تاریخ شما زنده خواهید بود! ترس از، از دست دادن یک چنین زندگی بی اعتباری؛ موجب میشود که انسان، به زندگی ها خاتمه بدهد! زندگیِ، اجتماعی را تلخ کند! یا از بین ببرد! ترس! طمعها برمیگردد به ترس! و ترس ها ریشه بدبختی ها در زندگی انسانهاست! شما در طول تاریخ نگاه کنید تا ببینید که چه چیزهایی موجب شد که طرفداران حق در اقلیت قرار بگیرند؛ آنجا که در اقلیت قرار گرفتند. چه چیزهایی موجب شد که مردمی که حق را شناخته بودند؛ دنبال حق نروند؛ آنجا که مردم حق شناسی دنبال حق نرفتند! چه کسی نمیشناخت یزید بن معاویه را؟! چه کسی نمیشناخت عبدالملک مروان را؟! دودمان بنی امیه را چه کسانی بودند که ندانند، نشناسند، نیازموده باشند، تجربه نکرده باشند، سخن قرآن را و سخن پیامبر را، و واقعیت تاریخـی محکوم کننده نسبت به آنها را نفهمیده باشند، لمس نکرده باشند؟ همه میدانستند! جز ترس! علت اینکه میرفتند تسلیم میشدند، علت اینکه همکاری میکردند، علت اینکه مزدور میشدند، علت اینکه در مقام مزدوری، خودشیرینی هم میکردند! خوش رقصی هم میکردند؛ این نبود جز ترسها. و این ترس از طبقات پایین مردم بگیر تا طبقات عالیه! تا چهره های معروف! تا آنهایی که مردم نسبت به آنها امیدها داشتند؛ همه را فرا گرفت! مهمترین تاثیر روانی توحید بر روی یک انسان این است که در راه خدا، در راه تکلیف، در راه آنچه که هدف وجود خود تشخیص میدهد، از دشمنان این راه نهراسد! نمیگویم ضعف اعصاب نداشته باشد، گاهی اضطراب پیدا نکند! نه، ترس فعال نداشته باشد، بیم فعال نداشته باشد، ترس و بیمی که او را از پیمودن راه خدا باز بدارد، در وجود او نباشد. این ترسها، این بیم  ها، این هراس هایی که جلوگیر فضیلت هاست، زمینه بسیار خوب رشد نامردمی هاست، رشد جنایت ها و فاجعه هاست؛ این ترسها و بیم ها را باید کنار بگذارد.

 

جلسه چهاردهم

نبوت یکی از اصول همه ادیان است. اگر بشود به این گفت اصلی از اصول دین، به این معناست که اصل بودنش را کسی انکار بکند؛ اصلاً دین بدون اعتقاد به نبوت معنایی ندارد! دین یعنی آن برنامه ای، آن مسلکی، آن مکتبی، آئینی که به وسیله پیام آوری، از طرف خدای متعال رسیده. پس پیام آور و از سوی خدا آمدن، این جزء عناصر ذاتی دین است. اصلاً قوام دین به این است. چرا باید پیامبری باشد؟ چرا باید کسی از سوی پروردگار کمر به هدایت انسان ببندد؟ مگر خود انسان نمیتواند؟! مگر دانش بشری و اندیشه انسانی کافی نیست؟! پیغمبر چرا؟! پیام آوری میان غیب و شهود چرا؟!  یک کلمه است، و آن یک کلمه این است که حواس انسان، غرائز انسان و خرد انسان، برای راهبری و دستگیری انسان، کم اند. یک سلسله موجودات با حواسشان ممکن است اداره شوند. بعضی از حیوانات فقط از حواس خودشان مایه میگیرند، حواس ظاهری. حیوانات بیشترشان برای هدایت شدن از غرائز مدد میگیرند. یعنی زنبور عسل، غریزه اش به او میگوید برو روی گل بنشین و گل خوشبو، و از عطر او، و از جوهر او بِمَک. بعد برو توی خانه و کندو، خانه ها را به آن صورت شش گوشه و مسدّس بساز و آنجا با ترکیباتی وارد خانه شوید و خارج شوید و ملک های و انباری و پاسبانانی! و خلاصه یک تمدن زنبوری داشته باشید! انسان هم از غریزه استفاده میکند اما کم. اولی که شما به دنیا آمدید؛ حکم شما بلانسبت حکم یکی از همین حیوانات بود. با غریزه، با کشش فطرت و طبیعت بود که توانستید، مخزن غذای خود را در سینه مادرتان پیدا کنید. کسی به شما مکیدن را یاد نداده بود. یک جایی دستور عملی و سمعی و بصری اش را یاد نگرفته بودید. این غریزه شما بود. هرچه که شما از مرحله کودکی بالا آمدید، تدریجاً این ابزار،این سلاح که نامش غریزه است؛ ضعیف شد، بی اثر شد، کم فایده شد. چیزی پراثرتر، قویتر، نیرومندتر، به نام عقل و خرد انسان، جای او را گرفت و شما شدید خردمند! اما آیا این خرد، این اندیشه انسانی، کفایت میکند که شما را هدایت کند و به سرمنزل سعادت برساند؟ عقل بشر برای هدایت او بسنده هست؟ خودِ خرد اگر باز باشد، اگر فکر کند، اگر تعصّب نورزد، اگر بدون غرض بخواهد قضاوت کند؛ خواهد گفت نه من صلاحیت ندارم انسانیت را مستقلاً هدایت کنم! دلیل میخواهید؟ دو جور دلیل داریم. یک دلیل آن است که عقل بشر محدود است، بینهایت نیست؛ در حالیکه نیازهای انسانها بینهایت است. از کجا میتواند همه نیازها را یک خرد بفهمد، تا اینکه در مقابل آن نیازها، آنچه که جای این نیازها را پر کند، فراهم بیاورد؟ یا قانون بگذارد؟ نمیتواند عقل انسان این کار را بکند. او ضعیفتر است، ناتوانتر است، نارساتر است از اینکه بتواند همه دردها را بشناسد و درمان مناسب برای همه آنها فراهم بیاورد. دلیل دیگر این است که نگاه کنید به واقعیـتهای تاریخی و عینی! ببینید آیا خـردها توانستند؟ آیا عقل هایی مثل عقل ارسطو و افلاطون و سقراط، توانستند بشر را اداره بکنند؟! نبوت معنایش این است. یک رویی بالاتر، یک هدایتی قویتر و عمیقتر از هدایت حس، از هدایت غریزه، از هدایت عقل لازم دارد انسان. آن هدایت می آید چه کار میکند؟ می آید با حس شما رقابت میکند؟! می آید با غریزه  شما مخالفت میکند؟! می آید سرِ عقل را به سنگ میزند؟! ابداً، او می آید تا عقل را راهنمایی کند. تا عقل را پرورش بدهد. تا عقل دفن شده را از زیر خروارها خاک بیرون بیاورد. امیرالمومنین را به خودمان منحصرش نکنیم ، او معلم بشریت بود. امیرالمومنین بزرگِ بشریت میگوید: پیغمبران را خدا فرستاد - برابر آنچه که در نهج البلاغه هست- تا اینکه وادار کنند انسانها را تا به میثاق و پیمان فطرت خود، پایبند بمانند و نعمتهای فراموش شده را به یادشان بیاورند. بعد "وَ یُثیروا لَهُم دَفائِن العُقول" خردها، عقلها، درکها، شعورهای جامعه های بشری، که به وسیله فرعون  ها و نمرودها و بزرگ ها و قدرتمندها دفن شده بود؛ پیغمبران می آیند تا اینکه این دفینه ها را بیرون بیاورند. این عقل های دفن شده را برشورند! پس پیغمبرها با نیروی وحی که دارند به جنگ عقل نمی روند. آنی که خیال میکند دین با عقل منافات دارد؛ یا دین را نمیشناسد یا عقل ندارد! و الّا کسی که دارای عقل است، کسی که عقل را آزموده و تجربه کرده است و دین را هم میشناسد، خوب میداند که دین هیچ منافاتی با دانش بشر و با عقل بشر نمیتواند داشته باشد اصلاً و ندارد. آنچه که دین بگوید عقلهای صحیح میفهمند و میپسندند. این مردم نادانی که به نام دفاع از دین گاهی میگویند آقا دین را نباید وجه ش را بخواهی، نباید در دین استدلال طلب بکنی، نباید فلسفه در باب دین بخواهی، خیال میکنند که این حرف، فلسفه خواستن، فلسفه گفتن از قدر دین میکاهد؛ باید بدانند که اینجور نیست!! دین صحیح وقتی در مقابل عقل کامل عرضه بشود؛ هیچ با همدیگر منافات و تعارضی ندارند. " دینَ اللهِ لا یُصابُ بِالعُقول" معنایش چیز دیگر است. یعنی آئین الهی را با عقل نمیشود کشف کرد. یعنی چه نمیشود کشف کرد؟ یعنی اگر شما روایتی نداشته باشید که نماز ظهر چهار رکعت است؛ با عقل نمیتوانی بفهمی که نماز ظهر چهار رکعت است. بسیار حرف درستی هم هست. اگر خود قرآن نگوید که وقت نماز اَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلوکِ الشَّمسِ إِلی غَسَقِ اللَّیل وَ قُرءانِ الفَجر" قرآن اگر این را نگوید، تو از راه عقل و اندیشه و خرد معمولی نمیتوانی بفهمی که کِی وقت نماز است. این را باید قرآن ،حدیث و وحی به ما بگوید. پس بنابراین دین که می آید، برای کوبیدن عقل نمی آید! برای نسخ کردن عقل و بیرون راندن عقل از زندگی نمی آید! دین برای هدایت عقل، برای دستگیری عقل می آید .عقل هست اما  وقتی هوس در کنارش باشد؛ نمیتواند درست قضاوت کند. عقل هست ولی وقتی طمع پهلو به پهلویش باشد؛ نمیتواند درست ببیند. وقتی غرض در کنارش است، نمیتواند درست بفهمد. دین می آید هوسها را، هواها را، طمعها را، ترسها را، غرضها را از عقل میگیرد، عقل سالمِ کامل را تقویت میکند، تایید میکند تا او خوب بفهمد

 

جلسه پانزدهم

میدانید که در قرآن غالباً وقتی صحبت از آمدن پیغمبری هست، صحبت از بعثت اوست. « لَقَد بَعَثنا فی کُلِّ اُمَّةٍ رَسولاً» ما مبعوث کردیم. موسی را، ابراهیم را، پیغمبران دیگر را، مبعوث کردیم. بعثت، این بعثت یعنی چه؟ و رابطه بعثت و نبوت چیست؟ در نبوت یک بعثتی وجود دارد. اگر در پیغمبری بعثتی هست؛ این بعثت مربوط به کیست و چیست و یایدهاش کدام است و از این قبیل. بعثت به معنی برانگیختگی است. برانگیختگی یعنی تحرک، حرکت، بعد از رخوت و سستی و رکود. مردهای که سالیانی در گورستانی خوابیده و اجزای بدن او خاک شده؛ وقتی با قدرت پروردگار در قیامت برمیخیزد؛ میگوید برانگیخته شد. «هذا یَومُ البَعث» روز برانگیختگی است. نبوت را بعضی این جور خیال میکنند مثل اینکه واعظی وارد شهری میشود تا برای مردم آن شهر مطالبی از دین یا غیردین بیان کند، توی اجتماعی وارد میشود که یک خرده، های و هوی راه بیاندازد و میتینگ بدهد؛ پیغمبر را معمولاً اینجور آدمی تصور می کنند. مثل یک آدم عالِم روحانی نجیبِ سر به زیرِ در میان یک عده مردم بیایی، این مردم هم، گاهی قدر او را میدانند و خوبند، به این ها مومن میگویند. گاهی قدر او را نمیدانند، به این ها کافر و مشرک به آنها میگویند! خیال کردیم پیغمبر یک چنین چیزی است.در پیغمبری دو تحول و دگرگونی هست اول در درون و ذات خود پیغمبر در باطن خود نبی، به وجود می آید ، و  او از حال رکود و رخوت خارج میشود، بعد از آنی که در روح او، در باطن او، قیامتی برپا شد؛ خلاصه اینکه خود نبی مسلمان شد؛ وقتی که خود او تحت تاثیر تحول وحی الهی قرار گریت؛ بعد همین سرچشمه، همین تحول، همین شور، همین انقلاب، همین رستاخیز از این چشمه جوشان که روح نبی و باطن نبی است؛ به اجتماع میریزد و به متن جامعه بشری منتقل میشود.

نبی اگرچه مبعوث نشده است اما از مایه های بسیار قوی و عمیق انسانی بیش از بقیه مردم. برخوردار است. استعداد حرکت در او، استعداد انفجار در او قابل مقایسه با مردم دیگر و انسانهای دیگر نیست. نکته دوم این است که نبی قبل از بعثت و قبل از پیامبری در جریان معمولی زندگی با مردم رفیق و شریک است. در یک جریان حرکت میکند. از اول مشغول فکر کردن نیست که این جامعه را چه کار کنم ؟ ممکن است ناراضی باشد و البته ناراضی است از وضع اختلاف طبقاتی زمان خود، از وضع جهل زمان خود، از ستم زمان خود، از نادانی زمان خود اما این نارضایتی در حد یک نارضایتی است. در حد ایجاد یک تحول، یک انقلاب، ایجاد یک راهی ضد راه معمولی اجتماعی نیست. پیغمبر در مسیر معمولی جریان زندگی جمعی آن جامعه زندگی میکند، ناگهان وحی الهی میرسد. یک تحول عمیق در وجود او و در باطن او پدید می آید و این وحی، آنقدر عجیب و شدید است که حتی در جسم پیغمبر هم اثر میگذارد. در اعصاب پیغمبر هم اثر میگذارد. پیغمبر اکرم وقتی در کوه نور اولین شـعله وحـی به جانش خورد؛ آتش گرفت، دید که پیا مآور خدا میگوید

 اِقرَأ" بخوان، پیغمبر چیزی نمیخواند "وَ ما اَقـرَأ" چه بخوانم؟ یا نمیخوانم، نمیتوانم بخوانم یعنی ما"، " مای ناییه" باشد یا "مای استفهامیه"، "ما اَقرَأ" چه بخوانم؟ « اِقرَأ بِسمِ رَبِّکَ اَلَّذی خَلَق* خَلَقَ اَلاِنسانَ مِن عَلَق* اِقرَأ وَ رَبُّکَ الاَکرَم* اَلَّذی عَلَّمَ بِالقَلَم* عَلَّمَ الاِنسانَ ما لَم یَعلَم» آتش به جان پیغمبر میزند. تحولی به وجود میآورد. این انسان متفکر، انسان درست برو، انسان آماده را ناگهان یک انقلابی دَرَش بهوجود می آورد. یک رستاخیزی، اصلاً آدم، آدم قبلی نیست. محمد، محمد یک لحظه قبل نبود! انسان یک ساعت قبل نبود! یک چیز دیگری بود ،اول بعثت در وجود او انقلاب و تحول در باطن او به وجود آمد و بعد همین انقلاب منشأ شد که به تمام دنیا این را به تحول بکشاند. اگر خودش عوض نمیشد؛ نمیتوانست دنیا را عوض کند و این درسی است برای پیروان پیغمبر تا بدانند که تا خودشان عوض نشوند؛ نمیتوانند دنیا را عوض کنند!

 

جلسه شانزدهم

بعثت پس به معنای یک انگیزش، یک انقلاب، یک تحول، یک دگرگونی، یک رستاخیز، هر تعبیری که مایلید ردیف کنید، در وجود نبی و پیامبر برگزیده است. بعد از آنی که این انقلاب در او به وجود آمد؛ آن وقت نوبت آن است که همین انقلاب در محیط خارجی انجام بگیرد. همان تحولی که در روح نبی ایجاد شد؛ باید به یک شکلی، با یک وضع خاصی در متن واقعیت اجتماع انجام بگیرد و این همان مطلبی است که ما اسم او را گذاشته ایم "رستاخیـز اجتماعـی نبـوت". یک جامعه یعنی آن عده مردمی که دور هم زندگی میکنند با یک خط مشی، با یک برنامه عمومی، اگرچه صدر و ذیل دارد اما راه به طور کلی یک راه و در یک مسیر است؛ این را میگویند یک جامعه، یک واحد اجتماعی به هم بسته. این جامعه ای که عبارتست از  50هزار،  550هزار500میلیون آدم، این دو جور ممکن است ساخته شود. یک ساختمان اجتماع است که مردم همه شان یا اکثریتشان برده و اسیرند در مقابل انسانهای دیگر؛ یک نوع ساختمان و بنای اجتماعی داریم که مردمان همه شان آزادند از اسارت قدرت های دیگر. اجتماعات نوع اول که در آن تبعیض هست؛ آنها اجتماعاتی است که قیاصره و اکاسره عالَم و جبّاران تاریخ، آن اجتماعات را به وجود می آوردند. و اجتماعات نوع دوم اجتماعات آباد و آزاد و بی تبعیض و انسانی؛ همان اجتماعاتی است که انبیای عظام الهی در طول تاریخ به  وجود می آوردند. میگویید مگر انبیا جامعه تشکیل دادند؟! در جواب میگوییم بله! انبیا جامـعه ها تشکیل دادند. در قرآن نشانه ی جامعه هایی که انبیا تشکیل دادند فراوان است. ماجرای سلیمان، ماجرای طالوت، ماجرای موسی و آمدنش به سرزمین مقدس.

 وقتی که نبی وارد اجتماع میشود؛ با این ایده، با این هدف، با این فکر وارد اجتماع میشود که آن جامعه طبقاتی را دگرگون کند، ویران کند، در هم بریزد و یک جامعه توحیدیِ بی طبقه ی بی تبعیضِ بی ظلم تحت حکومت پروردگار عالَم به وجود بیاورد. نبی برای این کار می آید. اگر پیغمبر وقتی وارد اجتماع شد؛ وقتی سخن انقلابی خود را زد یعنی به فرعون گفت که تو نباید آنجا بنشینی و نباید بنی اسرائیل را اینقدر در فشار قرار بدهی و نباید طبقات مختلف اجتماعی بسازی؛ وقتی که این را به فرعون گفت؛ اگر فرعون گفت به چشم، من حاضرم، فرمایش شما را میشنوم، از آنجا می آیم پایین، بعد پیغمبر بنا میکند با دست صنّاعِ قدرتمند خود اجتماع را ساختن؛ هیچ آب هم از آب تکان نمیخورد! علت اینکه زد و خورد و درگیری در انقلاب های انبیا پیش می آید که خدا در قرآن میگوید « وَ کَأَیِّن مِن نَبِی  قاتَلَ مَعَهُ رِبّیّـونَ کَثیـرٌ» ای بسا پیامبرانی که خداپرستان بسیاری در رکاب آنها جنگیدند یا جهاد در اسلام تشریع میشود؛ علت این است که آن طبقه مرفّه، آن طبقه ای که لبه تیز انقلاب به طرف اوست و امتیازات از او گرفته میشود؛ او به این انقلاب حاضر نیست! در تمام جامعه هایی که پیغمبر ظهور کرده؛ با این داعیه ظهور کرده. یعنی آمده تا جامعه را از شکلی غلط، از شکلی ناموزون، از شکلی توأم با ظلم و جور و ستم تبدیل کند به شکلی موزون، به شکلی زیبا، به شکلی عادلانه! این یک مطلب. رستاخیز نبوت" این است. هر نبی که در هر اجتماعی مبعوث شده و ظهور کرده؛ برای این ظهور کرده. این را بدانید. به طور کلی هیچ پیغمبری نبوده که آمده باشد تا برای مردم یک مقدار مسائل فرعی و جزئی زندگی را بیان کند

 

جلسه هفدهم

ما میخواهیم این مطلب را امروز بفهمیم که مقصود و منظور از این ایجاد تحول و به طور کلی از همه فعالیتهای پیغمبران الهی چیست؟ هدف اولی پیغمبر، هدف اصلی پیغمبر یک چیز است؛ در نیمه راه آن هدف، هدف های دیگری هم برای پیغمبر مطرح میشود که در میان این هدف های دیگر یکی از همه مهمتر و برای پیغمبر جاذبه دارتر است. اما هدف اصلی و اولی پیغمبران الهی عموماً، در چند کلمه قابل خلاصه کردن است. پیغمبران به این جهان می آیند تا انسان را به سرمنزل تعالی و تکامل مقدّرش برسانند. انسان به عنوان یک موجود که دارای استعدادها، دارای قوّه ها و انرژی های فراوان هست؛ میتواند چیزی بالاتر، برتر، عزیزتر و شریفتر از آنچه هست؛ بشود. مکتب های مادی میگویند دنیا را آباد کنیم، فقر را براندازیم، جهل را براندازیم، جامعه عالی درست کنیم، جامعه انسانی درست کنیم، جامعه ای که در آن ظلم نباشد، طبقات نباشد، استثمار نباشد، تبعیض نباشد؛ خیلی خب درست کردید حالا انسان میخواهد توی این جامعه چه کار کند؟ جواب ندارند! توی این جامعه انسانیت میخواهد به کجا برسد؟ پاسخی ندارند! میخواهد بخورد و بخوابد؟! میخواهد راحت زندگی بکند، همین؟! انسان برای فقط زندگی راحت، یعنی راحت به دست آوردن و راحت خوردن و راحت پس دادن، برای همین بایستی مجاهدت کند؟! و هدفش همین باشد؟! اینجاست که کمیـت مکاتب مادی لنـگ اسـت! مکاتـب الهی میگویند: نه، هدف بعد از این است. هدف عالی پیراسته شدن انسان است. هدف عالی انسان شدنِ بنی آدم است. بنی آدم غیر از انسان است. بنی آدم همین موجودی است که روی دو تا پا راه میرود با این همه داعیه؛ این بنی آدم است. اما انسان شدن یعنی همه این فضـائل و سرچشـمه های استعداد در وجود او به جریان بیافتد. میگویید بَعدش چه؟ میگوییم بَعد ندارد! انسان نامحـدود است. به قدر قدرت خدا نامحدود است. بَعد ندارد.« اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعون» وقتی که انسان در روند تکامل افتاد؛ دیگر آخر ندارد. روی ایده خداپرستان و فکر موحّدین عالَم و ادیان عالَم. همینطور پیشرفت است؛ دائماً پیشرفت است. دائماً اوج است. دائماً تکامل و تعالی است. آخر و نهایت ندارد و انبیا برای این بود. انبیا می  آیند تا انسانها را از بدی ها، از پستی ها، از جهالت ها، از رذیلت های اخلاقی، از پوشیده ماندن استعدادهای درونی خلاص کنند، آنها را نجات بدهند ، انسان کامل و متعالی بسازند. این هدف اولی انبیاست. تا اینجای حرف معروف است؛ از اینجای حرف به آن طرف غیرمعروف است. انبیا برای پیراستن و آراستن مردم از چه راهی استفاده کردند؟ چه کار کردند. آیا آمدند پیش مردم دانه دانه گوش افراد را گرفتند، دست افراد را گرفتند، تنها بردند در خلوت خانه و صندوق خانه و مدرسه و مکتب، بنا کردند آنها را تعلیم و تربیت دادن؟! آیا انبیا مثل زاهدان و عارفان عالَم نشستند توی خانقاه خودشان تا مردم بیایند حال معنوی آنها را ببینند و با آنها هم عقیده و همراه و همگام شوند؟! آیا انبیا مثل فلاسفه عالَم مدرسه باز کردند، تابلو زدند، دعوت هم کردند، هر کس میخواهد از ما حرف یاد بگیرد، بیاید اینجا پیش ما حرف یاد بگیرد؟! اینجوری بودند؟! یا نه، انبیا معتـقد به تربیـت فـردی نیستند. انبیا معتقد به دان هدانه انسان سازی نیستند. انبیا فقط یک پاسخ دارند به این سوال که چگونه میتوان انسانها را ساخت؟ چگونه میتوان انسان ها را بر طبق الگوهای صحیح الهی تربیت کرد؟. انبیا میگویند برای ساختن انسان باید محیط متناسب، محیط سالم، محیطی که بتواند او را در خود بپروراند؛ تربیت کرد و بس. انبیا میگویند دانه دانه نمیشود قالـب گرفت. کارخـانه باید درست کرد! انبیا میگویند اگر بخواهیم ما یکی یکی آدمها را درست کنیم؛ شب میشود و عمـر میگذرد! جامعه لازم است. نظامی لازم است. إِذا جاءَ نَصرُ اللهِ وَ الفَتح وَ رَأَیتَ النّاسَ یَدخُلونَ فی دین اللهِ أَفواجاً» در محیط جاهلی مکه، پیغمبر وقتی میخواهد آدم درست بکند؛ مجبور است یکی یکی درست بکند. برای خاطر اینکه از برای ایجاد آنچنان نظامی، یک عده خواص لازم هستند. یک عده سنگ زاویه و زیربنا لازم هستند. اینها قبلاً دانه دانه درست میشوند. این منافات ندارد با نقشه کلی انبیا. پیغمبر برای اینکه سنگ های زاویه جامعه مدنی را درست بکند و بتراشد؛ مجبور است در مکه آدم سازی فردی بکند. یک دانه ابوذر، یک عبدالله مسعود، یکی دیگر، یکی دیگر و از این قبیل. صد نفر، دویست نفر فوقش آدم درست بکند. اینها میشوند سنگ های بنا از برای تشکیل جامعه مدنی آینده یعنی جامعه توحیدی و اسلامی. پیغمبر آنجا آنجوری یک دانه یک دانه آدم درست میکند؛ با چه زحمتی، با چه رنجی، با چه خون دلی! پدرها مانع میشوند پسرها چیز بفهمند، پسرها دل به دنیا میبندند؛ نمی آیند دنبال پیغمبر حرف یاد بگیرند. هر کسی که یک مقداری گرایش پیدا میکند؛ رانت ها و زحمت ها و خون دل هاست. این کارها همه انجام میگیرد اما وقتی نوبت به مدینه میرسد؛ آن جامعه الهی و اسلامی در مدینه تشکیل میشود. پیغمبر در رأس آن جامعه است و حاکم به احکام فـرمان های خداست. آنجا، آن وقت خدای متعال اینجوری حرف میزند: « إِذا جاءَ نَصرُ اللهِ وَ الفَتح» چون یاری و پیروزی خدا برسد و فتح بیاید « وَ رَأَیتَ النّاسَ یَدخُلونَ فی دینِ اللهِ أَفواجاً» و ببینی مردم را که فوج فوج به دین خدا داخل میشوند.

 

جلسـه هجدهم

بحث امروز این است که آن کاری را که انبیا عظام الهی میخواهند انجام بدهند؛ یعنی ایجاد حکومت و جامعه و نظام توحیدی و برانداختن نظام جاهلی و شرک آمیز، و ایجاد رستاخیز عظیمی در متن اجتماع، این کارها را که هدف های انبیا هست، از کجا شروع میکنند؟ انبیا عظام الهی نقطه شروع کارشان، عبارت بود از بیان لُبّ و مغز و اساس و روح مکتبشان. انبیا در شروع انقلاب و رستاخیز اجتماعی و عقیدتی، با مردم مجامله نکردند. چنین نبوده است که یک مدت زمانی مردم را سرگردان کنند با یک حرف های دیگری، با یک شعارهای دیگری، و بعد از آنی که یک مقداری موفقیت پیدا کردند؛ بعد آن شعار اصلی را در میان بگذارند، نه. از اول با صداقت و با درستی و راستی آن هدف واقعی و نهایی خود را بیان کردند. و او چه بود؟ آن هدف عبارت بود از توحید و توحید همه چیز مکتب انبیا است. هم توحید و معرفت خدا مایه تکامل و تعالی روح انسان است که این هدف عالی و نهایی انبیا است و هم طرح توحید به معنای ایجاد یک محیط الهی، یک جامعه و نظام الهی، یک نظام عادلانه، یک نظام بی طبقه، یک نظام بدون استثمار، یک نظام بدون ظلم به معنای تشکیل یک چنین نظامی است و این همان محیط متناسبی است که برای پرورش موجود انسانی، لازم و ضروری است. دین با آگاهی و بصیرت همراه است. ایمان دینی اگر کوکورانه و ناآگاه باشد، فایده ندارد. دین میخواهد هر کسـی که به او می گرود؛ هر کسی که وارد منطقه و محیط او میشود، از اول بداند که به کجا میرود و دنبال چه کاری میرود. آن عرب بیابانی بی اطلاع از همه جا هم، وقتی می آید پیش پیغمبر مسلمان میشود؛ از آن ساعت اول میداند چه میخواهد. دنبال مجهول مطلق نیست. میفهمد چه میخواهد. برای همین است که آن جور تحمل میکند وصبر میکند. برای همین است که تابِ آن همه رنج و شکنجه و سختی را می آورد. چون میداند چه کار میکند و همیشه در مبارزات و مصادمات و ستیزه ها، در تمام طول تاریخ و همه جای عالَم، اگر آن شخصی که اقدام میکند آگاه نباشد؛ اگر نداند که چه میخواهد، اگر نداند دارد دنبال چه مقصـودی و چه معشـوقی میدود؛ در آن لحظات اول خسته خواهد شد و این خیلی امر طبیعی است. بنابراین نقطه شروع دعوت انبیا توحید است: «وَ لَقَد بَعَثنا فی کُلِّ اُمَّةٍ رَسولاً» و همانا برانگیختیم در هر امتی پیامبری. حرفش چه بود این پیامبر و رسول؟ حرفش و پیامش این بود: « اَنِ اعبُدُوا اللهَ وَ اجتَنِبـوا الطّاغوت» که عبودیت کنید خدا را و دوری بگزینید از طاغوت، این حرف اول پیغمبرهاست. اولی که می آید، هنوز از گرد راه نیاسوده، حرفش این است: « اَنِ اعبُدُوا اللهَ وَ اجتَنِبوا الطّاغوت». طاغوت رقیب خداست. طاغوت آنی است که شاخ به شاخ، مقابل خدا و فرمان خدا می ایستد، هر که هست. گاهی این طاغوت خودِ تویی؛ « اَعدَی عَدُوَّکَ نَفسُکَ الَّتی بَینَ جَنبَیک» گاهی طاغوت همان دل هرزه دَرای توست. گاهی طاغوت همان هوس روز و شب توست. تکبر یک انسان طاغوت اوست. گاهی هم قدرت های خارج از وجود انسان اند.قدرتهایی که همینطور دایره وار وسیع میشود، وسیع میشود و بالا میرود

 

جلسـه نوزدهم

اگر پیغمبری در یک جامعه ی جاهلی بیاید، حرف خودش را هم بزند، هدف خودش را هم بگوید و بگوید که میخواهد چگونه جامعه ای و دنیایی بسازد؛ بگوید میخواهد نظام اجتماعی را چگونه ترتیب دهد؛ اگر این حرف را پیغمبر بزند؛ چه کسانی با او در این اجتماع جاهلی مبارزه خواهند کرد؟ گفتم پیغمبر چه جور جامعه ای میخواهد درست کند. خیلی روشن است چه کسانی با پیغمبر معـارضه و مبـارزه خواهند کرد. اولین کسانی که با پیغمبر مبارزه بکنند آن کسانی هستند که از اختلاف طبقاتی زنده اند. دیگر ازکسـانی که مخالف خواهند بود با دعوت این نبی و با اقامه ی چنین جامعـه و نظامی، آن ثروت اندوزان اند، آن مال جمع کنان اند. یک گروه حکام مستبداند که با این دعوت نبوی و رسـالت الهـی مبارزه خواهند کرد. برای خاطر این که تا لا اله الا الله وارد یک جامعـه ای شد؛ به صورت واقعی، معنایش این است که فرعون از آن جامعه برخاست، بیرون رفت. یا رفت یا یکی از آحاد عادی مردم شد.. یک طبقه دیگر احبار و رهبان اند.آن کسانی که با مغزهای مردم سر و کار دارند. آن کسانی که باید برای خاطر آموزشی که به مردم میدهند؛ موقعیت اجتماعی خودشان را حفظ کنند. و اگر این آموزش یک آموزش صحیح یا آموزش زندگی ساز یا آموزش آگاه  گرانه یا آموزش روشنگر باشد، بقاء آن آقایی، آن ریاست معنوی،آن برخورداریهای مادی و حیثیتی، برای این طبقه هم امکان نخواهد داشت. لذا سعی میکنند طبقه ی احبار و رهبان تاریخ که مردم را در ناآگاهی نگه دارند. با وجود اینکه انبیاء با سلطان مبین با حجت آشکار آمده اند. همه جا نور با خود همراه داشتند. همه جا انسانها را روشن کردند. هیچوقت فلسفه بافی نکردند برای مردم. صاف و راست و صریح حرف زدند با مردم. با وجود این مردم باید خیلی زود قبول میکردند، باید خیلی زود مردم درک میکردند، صحت و اتقان سخن پیغمبران خدا را. علت چیست که اینقدر عناد و تعصب و لجاجت به خرج داده میشد و دعوت انبیاء به زودی و آسانی پذیرفته نمیشد. چرا؟ همین کَهَنه و احبار و رهبان اینها مانع میشدند. مردم را میخواندند به پایبندی هرچه بیشتر به سنتهای فکری غلط و پندارهای خرافی موروثی. این چهار طبقه ای که ما با تحلیل ذهنی برای شما معین و مشخص کردیم؛ اتفاقا  در قرآن اسمشان هست. منتها اسم افرادی که در طبقه ی سران و روسا و خوانین و سردمداران قدرتها و نظام ها، کسانی که در این پسـت ها هستند، در قرآن به عنوان ملأ از آنها یاد شده و به آنها اشـاره شده. « قالَ المَلَأُ الذینَ کَفَروا مِن قَومِه» ملأ آن مردمی که چشمها را پر میکنند " یَمنَعونَ العَین". آن انسانهای با جاه و جلال. آنهایی که وقتی راه میروند، زرق و برقشان، کور شد، هر انسانی را در مقابلشان خاضع و کوچک میکند. ملأ، آن چشم پرکن ها. یک طبقه از معارضین انبیاء اینها هستند. در نظام جاهلی فرعونی مثل هامان. وَ قالَ یا هامانُ ابنِ لی صَـرحا » از طبقه ی اشراف به مترفین، آن کسانی که مبتلا به «تُرَف» هستند، اشرافیگری. ثروتهای زیادی که منشاء بدبختیها و جنایت ها و حق کشی هاست، در هر امتی، وقتی ما پیغمبری را فرستادیم؛ مترفینش، اشرافش، اولین کسانی بودند که مخالفت کردند. اولین کسانی بودند که نغمه ی مخالفت را ساز کردند. این هم یک طبقه ی دیگر. آن طبقه ی سردمداران فکری را به نام احبار و رهبان به همین نام قرآن یاد میکند. «اِن  کَثیرا  مِنَ الاَحبارِ وَ الرُّهبان» آن طبقه ی قدرتهای استبدادی را. اگرچه که طاغوت یک کلمه ی عام است. از آنجا که میبینیم در قرآن طاغوت را همه جا مقابل الله و دارای شغل ها و شأن های بسـیار مهمی قلمداد میکند؛ میفهمیم که طاغوت بالاترین مقام های یک نظام جاهلیست. یک جا میگوید « َالذینَ ءامَنوا یُقاتِلونَ فِی سَبیلِ اللهِ وَ الذینَ کَفَروا یُقاتِلونَ فِی سَبیلِ الطّاغوت». مومن در راه خدا، کافر در راه طاغوت. طاغوت در مقابل خداست، پیکار و مبارزه.

این چهار طبقه معارضین انبیاء هستند؛ نه فقط در زمان موسی، نه فقط در زمان پیغمبر، نه فقط در زمان ابراهیم، در همه ی زمان های تاریخ

 

جلسه بیستم

پیغمبران با آن هدف بسیار عالی و مترقی ؛ یعنی هدف یک طبقه کردن و برابر کردن انسانها، و برافکندن جهل و فقر و ظلم و استثمار و اختلاف طبقاتی، مبعوث شدند و در جامعه ها قدم نهادند. یک سلسله فعالیت و تلاش و جهاد، حاصل زندگی پیغمبران خداست. از اول بعثت دیگر راحت نخوابیدن، دیگر در بستر آسودگی نغنودن، دیگر روی خوشی و آسایش را ندیدن و یکسره جهاد کردن. این خلاصه سرگذشت پیغمبران الهی است.: انبیا آمدند یک موجودی را که در حد یک حیوان هم نمیتوانست راه و چاه را بشناسد؛ موجودی که غریزه هم در او آنقدر توانا و راهگشا نبود؛ این موجود را آوردند در سطح یک موجودی که فرشتگان آسمان هم باید از او بیایند چیز بیاموزند. انبیای عظام الهی، اگرچه که تک تکشان با محرومیت ها و ناکامی ها مواجه شده اند اما در مجموع سیـر بشریت به سوی ترقی و تعالی بوده و عاملش انبیا بوده اند. انبیا بوده اند که انسان را به سوی آن سرمنزل مقصود و به سوی سرشته عاقبت انسانی هُل دادند، حرکت دادند، به او کمک کردند. وقتی پیغمبری در جهان نهضتی به وجود می آورد؛ انقلابی و رستاخیزی برپا میکند؛ آیا میتوان گفت که این انقلاب عاقبت خوبی دارد یا نه؟ میتوان امیدوار بود به اینکه پایان این کار نیکی است؟ قرآن مثل میزند که نه! در دنیا حقیست و باطلیست. حق میماند، باطل نابود میشود. از کوه ها در رودخانه ها آب سیلان و جریان پیدا میکند. کف بر روی آب ظاهر میشود، کف ها میمیرد، آبها میماند. باطل همان کف است که خواهد مرد، آب همان حق است که خواهد ماند. تا اینجا آنچنانی که قرآن به ما می آموزد، و واقعیت تاریخی هم آن را تایید میکند، هر یک از نبوت هایی که در این عالم ظهور کردند، از اول تا آخر، علاوه بر اینکه در سلسله نبوتهای تاریخ  یک کاری را انجام دادند؛ یک قدم بشر را به پیش بردند؛ خود آنها هم به خودی خود دارای امکان موفقیت بوده اند. انبیا همه جا امکان موفقـیت داشته اند، پیروان انبیا هم، همه جا امکان موفقیت دارند، مسلّم هم موفق خواهند شد اما به دو شرط یکی از آن دو شرط ایمان است، اعتقادی از روی آگاهی است، باوری است همراه با تعهـدپذیـری، قبولی است همراه با تلاش و حـرکت؛ شرط دوم صبر، صبر یعنی چه؟ یعنی مقاومت، از میدان در نرفتن، کار را در لحظه حساس و خطرناک رها نکردن. ما صبر را هم بد معنا میکنیم! ما خیال کردیم صبر به این است که حالا بنشینیم، ببینیم چگونه خواهد شد  اگر بدون فعالیت، بدون تلاش، بدون تپش نشستی، عاقبت بدبختی است، ذلت است، خواری است، بی دینی است و بی دنیایی است. « خَسِرَ الدُّنیا و الاخِرَة ذلِکَ هُوَ الخَسرانُ المُبین» اما اگر با صبر پیش رفتی، عاقبت هم دین است و هم دنیاست

 

جلسـه بیسـت و یکـم

وعده پروردگار به انبیاء و رسولان خود در میان مردم، یک وعده امیدبخش و نوید آمیزیست. اما بعضی از انبیاء غیر از آن کامیابی نهایی که بار را یک متر به سرمنزل نزدیک کردند، علاوه بر این، موفقیت هایی هم در دنیا نصیبشان شده است. آن موفقیت ها عبارت از این بوده که توانسته اند جامعه ای بر اساس فکر توحیدی و مکتب پیشنهادی خود به وجود بیاورند. بعضی از انبیاء این شانس را نداشتند. مثل زکریا و مثل یحیی که در زندگی ناکام شدند. بالاخره کشته شدند. همه جا موفقیتهایی که مردان و رهبران و بزرگان الهی کسب کردند؛ در گرو ایمان و صبر بوده است و همه جا آنجایی که رهبران بزرگ الهی و داعیان حق و حقیقت شکست خورده اند؛ بر اثر نداشتن مایه کافی از ایمان یا از صبر بوده است. اقتضای فتح و پیشرفت در دعوت انبیاء هست. چون انبیاء بر طبق حق سخن میگویند. بر طبق حق حرکت میکنند و حق پیروز است. حق بر طبق فطرت و سرشت جهان است، پس موفق و پیروز است. انبیاء هم بر طبق سرشت جهان دارند حرف میزنند. بنابراین مایه و اقتضای موفقیت در نهضت انبیاء و در انقلاب پیغمبران به طور کامل موجود است. اگر زید بن علی آنجا شهید میشود با آن وضع ناکام؛ این دلیل بر این نیست که حق محکوم به زوال و شکست است. دلیل بر این است که حق هم با وجودی که حق است؛ احتیاج دارد به کار و تلاش و کوشش. گمان نکنیم چون حرف ما حق است پس لازم نیست تلاش کنیم .زید بن علی حرفش حق بوده، این بزرگوار هم رفت کارها را هم خوب رو به راه کرد. منتهی یک عده مردم بهانه جوی نادان ناآگاه و یا مغرض، تحت تأثیر تبلیغات سوء دشمن بیدار، در لحظه لازم او را مخذول کردند و تنها گذاشتند و این درس را ما از آن ماجرا یاد میگیریم که حرف اگر حق باشد؛ حتی به حقانیت حرف زیدبن علی؛ باز اگر پیروانش، طرفدارانش، او را تنها گذاشتند، اگر در راه او و در پای او کوشش و مجاهدت نکردند، شکست میخورند! اگر مجاهدت کردند پیش میروند. امیرالمومنین در یک خطبه از نهج البلاغه (در خطبی البته) از جمله در یک خطبه کوتاه این مطلب را کاملاً روشن میفرمایند. شرح ماجرای پیشرفتهای سپاهیان اسلام را میدهد امیرالمومنین در زمان پیغمبر. میفرماید: « وَ لَقَد کُنّا مَعَ رَسولِ الله نَقتُلُ ءاباءَنا وَ اَبناءَنا وَ اِخوانَنا وَ اَعمامَنا» میگوید: ما در کنار پیغمبر و رکاب پیغمبر که بودیم؛ این جوری عمل میکردیم. توی میدان جنگ که میرفتیم؛ پدرهای خودمان را، فرزندان خودمان را، برادران خودمان را، عموهای خودمان را که در جبهه کفر و شرک بودند؛ میکشتیم. بعد هم که اینها را میکشتیم، برمیگشتیم در دل متزلزل نمیشدیم که ای داد و بیداد! دیدی ما برای خاطر این دین تازه، این فکر تازه، این فرزند دلبندمان را کشتیم! نه، ایمان ما بر اثر این اقدام حاد و قاطع کم نمیشد. زیاد میشد. «لایَزیدُنا ذلک اِلّا ایماناً وَ تَسلیماً» این مجاهدت ما بر ایمان ما و تسلیم ما میافزود. «وَ مُضِیّاً عَلَی اللَّقَمِ وَ صَبراً عَلَی مَضَضِ الاَلَم» این مجاهدت ما موجب میشد که ما در کارهای دشوار قاطعتر عمل بکنیم. بر دردها و سوزشهای مجاهدت، بیشتر صبر کنیم. چرا در آن روز پیغمبرخدا آن جور پیشرفت کرد؟! و چرا در زمان امیرالمومنین کارها آن جور متوقف ماند؟! چرا؟! امیرالمومنین دارد بیان میکند سرّش را. میگوید چون آن روز ما صبرکردیم در میدانهای جنگ. آن روز در سوزش درد صبر کردیم. آن روز حاضر شدیم از توی رختخواب بیاییم توی میدان. آن روز حاضر شدیم از منافع مادی و کسب و کارمان بگذریم برای خدا، اما امروز شما حاضر نیستید! آن روز پیش رفتیم امروز عقب میمانیم. یک مسئله خیلی ساده و روشن، دو دو تا چهار تا. این تحلیل اجتماعی امیرالمومنین است. باری خلاصه مطلب این میشود که پیغمبران الهی علاوه بر آنکه در سلسله نبوتها کارشان توأم با پیروزی است؛ در پایان کار فتح و فرجام ابدی و نهایی با آنهاست؛ در همین دنیا هم پیغمبران فتح و پیروزی و دست یافتن بر خواستههای خود و خواستههای مکتبشان برایشان مسلم است اما به شرط اینکه پیروانشان، همراهانشان، ایمان بیاورند. ایمان واقعی به خرج بدهند. کمک بکنند و در میدانهای مبارزه و جهاد صبر کنند. به شرط ایمان و صبر. این حاصل کلام است

 

جلسه بیست و دوم

اینکه من در تشهد نمازم میگویم: اَشهَدُ اَنًّ مُحمَّدً رَسولُ ا... در مأذنه شهر و ولایتم به عنوان یک شعار عمومی، به عنوان نمایشگر سیمای کلی این جامعه گفته میشود أشهد اَنًّ مُحمَّدً الرَسولُ ا....این شهادت به نبوت، این ایمان به نبوت و اعلام این ایمان تعهدی بر دوش من متشهد بر دوش آن جامعه ای که این تشهد به عنوان شعار او گفته میشود میگذارد یا نمیگذارد؟ تعهدی که، مسئولیتی که انسان معتقد به نبوتِ نبی بر دوش میگیرد عبارت است از دنباله گیری از راه نبی و قبول مسئولیتِ به منزل رساندن بارِ نبی، خیلی آسان ادا میشود این کلمات اما خیلی مسئولیتش سنگین است و اساساً امت نبی و شاهد نبوت بودن هم همین است. تعهد رسالت، ساختن یک دنیایی به شکلیست که اسلام گفته است این تعهد رسالت است. رسول که می آید، می آید تا جهانی را با قوارهای که اسلام پیشنهاد میکند بسازد. پیغمبر برای این مبعوث میشود تا شکل زندگی و نظام زندگی انسانها را به صورتی که خدا میگوید درست کند. اگر شما در زمان خودتان دیدید که بشریت با شکل خدا فرموده زندگی نمیکند، دیدید که انسانیت از داشتن یک جامعه الهی محروم است، دیدید که مکتبهای گوناگون دارند بشریت را به این سو و آن سو میکشند و اسلام برای گوشه مغز و گوشه دل انسانها باقی مانده و بس؛ وظیفه شما و تعهد شما بر اساس شهادتی که به رسالت پیغمبر میدهید این است که بکوشید تا دنیا را به شکل اسلام فرموده در بیاورید، این مسئولیت و تعهد نبوت است. پیغمبر می آید میگوید بابا نروید، یک عده ای به حرف او گوش میدهند و نمیروند؛ یک عده ای گوش نمیدهند و میروند. میگویند دو جبهه، اختلاف. به این معنا پیغمبرها می آیند در میان اجتماعات، اختلاف و دوئیت ایجاد میکنند؛ منتها دوئیتی در میان جامعه ای که یکپارچه گمراه بود. حالا بین این دو صف یه نفری هست نگاه به پیغمبر میکند میبیند حرفهای درست میزند. هرچه گوش میدهد میبیند حرف پیغمبر حرف خوبیست آیا این آدمی که در میانه نشسته است، بین دو صف در بستر راحت قنوده، این به بهشت خواهد رسید یا نه؟ پیداست که نه، چون پیغمبر میخواهد برود به بهشت؛ کسانی میروند که با او راه بیافتند، اینکه با پیغمبر راه نیافتاده، هرکس بین دو صف است با پیغمبر نیست،. نبوت می آید صفوف را مشخص میکند، میگوید آن کسانی که با ما هستند بیایند... تعهدِ قبول و پذیرش نبوت این است. دنبال نبی راه رفتن، قبول تکلیف او را کردن، آن چنانی که او میخواهد عمل نمودن

 

جلسه بیست و سوم

مسئله ولایت در دنباله بحث نبوت است. یک چیز جدای از بحث نبوت نیست. مسئله ولایت در حقیقت تتمّه و ذیل و خاتمه بحث نبوت است. اولی که پیغمبر فکر اسلامی را می آورد؛ آیا یک تنه پیغمبر میتواند یک جامعه را اداره بکند؟ آیا یک جامعه تشکیلات نمیخواهد؟ پیغمبر وقتی که می آید برای اینکه بتواند جامعه مورد نظر را که همان کارخانه انسان سازیست تشکیل بدهد؛ برای این کار احتیاج دارد به یک جمع به هم پیوسته متحد دارای ایمان راسخ  با گام استوار، پویا و جویای آن هدف؛ یک چنین جمعی را پیغمبر اول کار لازم دارد. لذا مینشیند پیغمبر بنا میکند این جمع را فراهم آوردن و درست کردن. با آیات قرآن با مواعظ حسنه؛ « ادع  اِلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالحِکمَةِ وَ المَوعظَةِ الحَسَنَة» اینها در میان چه جامعه ای دارند زندگی میکنند، در میان جامعه جاهلی. مثلافرض بفرمائید مسلمانان صدر اسلام در میان جامعه جاهلی مکه اینها آنجا دارند زندگی میکنند. اگر بخواهند این جریان باریک که به نام اسلام و مسلمین به وجود آمده، در میان آن جامعه جاهلی پرتعارض و پر زحمت باقی بماند، اگر بخواهند همین جمعیت و همین صف و همین جبهه نابود نشود، از بین نرود، هضم نشود، هرز نشود، بایستی این عده مسلمان را مثل فولاد آبدیده به هم دیگر بتابند. این مسلمانها را باید آن چنان به هم مرتبط کنند که هیچ عاملی نتواند اینها را از هم دیگر جدا کند. این پیوستگی مسلمانان جبهه آغاز دین که به هم دیگر جوشیده اند، به هم دیگر گره خوردهاند، از هم جدایی پذیر نیستند؛ با دیگر جبهه ها به کلی منقطع اند، با خودشان هرچه بیشتر چنگ در چنگ و دست در دستند، آیا در قرآن و حدیث نامی دارد یا نه؟ بله؛ این نام ولایت است. ولایت! در اصطلاح اولی قرآنی ولایت یعنی به هم پیوستگی و همجبهگی و یک عده انسانی که دارای یک فکر واحد و جویای یک هدف واحدند. هرچه بیشتر این جبهه باید به هم دیگر افرادش متحد باشند و از جبهه های دیگر وقسمتهای دیگر خودشان را جدا و کنار بگیرند. چرا ؟ برای این که از بین نروند، هضم نشوند. همین جای معطل  به این ولایتی که شیعه میگوید دقت کنید. ما گفتیم یک جمع کوچک در میان یک دنیای ظلمانی، در میان یک دنیای جاهلی، باید به هم دیگر مرتبط باشند تا بتوانند بمانند. اگر با هم چسبیده و جوشیده نباشند؛ ماندن و ادامه حیاتشان ممکن نیست. مثال زدیم به جمع مسلمان آغاز اساةم در میان جامعه جاهلی مکه یا در اولی که به مدینه آمده بودند. در سایه  ولایت بتواند این جریان تشیع در میان جریانهای گوناگون دیگر محفوظ بماند. ولایت شیعی، آن ولایتی که این همه رویش تاکید شده است؛ یک بعدش این است، بعدهای دیگر هم دارد. ولایت یعنی به هم پیوستگی

 

جلسـه بیسـت و چهـارم

یک جامعه اسلامی و یک جمعیتی که به عنوان امت اسلامی تشکیل شده است؛ اگر بخواهند به آن ولایت قرآنی برسند ، آن ولایتی که در قرآن مطرح شده، امت اسلام بخواهد آن را برای خودش تامین کند، دو جهت را باید مراعات کند، یک جهت، جهت ارتباطات داخلی است، در داخل جامعه اسلامی، یک جهت، جهت ارتباطات خارجی است. یعنی رابطه عالم اسلام و امت اسلام و جامعه اسلامی با جوامع دیگر. در زمینه ارتباطات داخلی امت اسلام آن وقتی دارای ولایت به معنای قرآنی است که کمال همبستگی و اتصال و ارتباط و اتحاد صفوف و فشردگی هرچه بیشتر آحاد و جناحهای گوناگون را در خودش تامین کند. هیچ گونه تفرّق و اختلافی در سرتاسر امت عظیم اسلامی  نباشد. در زمینه روابط خارجی امت اسلامی باید سعی کند روابط خود را جوری تنظیم کند با دنیای غیرمسلمان و غیر این امت که یک ذره تحت فرمان آنها قرار نگیرد. یک ذره تحت تأثیر افکار آنها قرار نگیرد. یک مختصر سیاست مستقلش تحت تأثیر سیاستهای آنها از استقلال نیافتد. همجبهگی و پیوستگی ملت مسلمان با آنها به کلی ممنوع است. در صورتی که این پیوستگی موجب شود که امت مسلمان تحت تأثیر قرار بگیرد. حالا توجه داشته باشید اینکه میگوییم با دولتهای غیرمسلمان و با امم غیرمسلمان رابطه ها قطع است؛ نه به این معنا است که عالم اسلام و امت اسلامی در انزوای سیاسی به سر خواهد برد؛ نه! مسئله، مسئله انزوای سیاسی نیست که خیال کنید که عالم اسلام نه با هیچ کس رابطه بازرگانی دارد، نه رابطه سیاسی دارد، نه روابط دیپلماسی دارد، نه سفیر میفرستد، و نه سفیر میگیرد؛ نه! اینجور نیست! روابط معمولی دارد؛ ولایت و پیوستگی با آنها ندارد. پیوند جوهری و ماهوی با آنها ندارد. اینجوری نخواهد بود که اگر آنها خواستند بتوانند عالم اسلام را تحت تأثیر خودشان قرار دهند. پس ولایت قرآنی دو رویه دارد؛ یک رویه اینکه در داخل جامعه اسلامی همه عناصر بایستی به سوی یک هدف، به سوی یک جهت، با یک راه، با یک گام قدم بردارند. در خارج از جامعه اسلامی، امت اسلامی بایستی با همه جناح های ضد اسلامی، پیوندهای خود را بگسلد.

ولایت اگر بخواهد یک جامعه ای و یک امتی که ولایت قرآنی را به این معنا داشته باشد یعنی بخواهد تمام نیروهای داخلی اش در یک جهت، به سوی یک هدف، در یک خط، به راه بیافتد و بخواهد تمام نیروهای داخلی اش علیه قدرتهای ضد اسلامی در خارج بسیج بشود؛ به یک نقطه قدرت متمرکز در متن جامعه اسلامی احتیاج دارد. به یک نقطه ای احتیاج دارد که تمام نیروهای داخلی به آن نقطه بپیوندد، همه از آنجا الهام بگیرند و همه از او حرف بشنوند و حرف گوش کنند. و او تمام جوانب مصالح و مفاسد را بداند تا بتواند مثل یک دیدبان نیرومند قوی دستی و قوی چشمی هرکسی را در جبهه جنگ به کار مخصوص خودش بگمارد. لازم است یک رهبری، یک فرماندهی، یک قدرت متمرکزی در جامعه اسلامی وجود داشته باشد که این قدرت بداند که از شما چی بر می آید؟ از من چی بر می آید؟ از انسانهای دیگر چه بر می آید تا به هر کسی آن کاری را که برای او لازم است بگوید بکن. البته شرایطی هم دارد؛ باید خیلی آگاه باشد. باید خیلی بداند. باید خیلی با تصمیم باشد. باید چشمش دارای یک دید دیگری باشد. بایستی از هیچ چیزی در راه خدا نهراسد. بایستی وقتی لازم شد خودش را هم فدا کند. ما اسم این چنین موجودی را میگذاریم امام! امام یعنی آن حاکم و پیشوایی که از طرف پروردگار در جامعه معین میشود. این که میگویم از طرف خدا یعنی یا خداوند به نام و نشان معین میکند مثل اینکه امیرالمومنین را، امام حسن را، امام حسین را و بقیه ائمه را معین کرد. خود پیغمبر هم یک امام است،. « اِنّی جاعِلُک  لِلنّاسِ اِماما » به ابراهیم میگوید خداوند متعال. من تو را امام قرار دادم. امام یعنی آن پیشوا و حاکم و رهبر در یک جامعه.

یک وقت این امام را خداوند با نام و نشان در جامعه معرفی میکند. میگوید بعد از پیغمبر باید علی بن ابیطالب علیه السلام مثلاً باشد. یک وقت امام را خداوند متعال به نام معین نمیکند؛ به نشان معین می کند و هرکسی که این نشان بر او تطبیق کرد، او میشود امام. پس اصل ولایت قرآنی وجود امام را ایجاب کرد. بُعد دیگر ولایت یعنی ارتباط مستحکم و نیرومند هر یک از آحاد امت اسلام در همه حال با آن قلب امت. ارتباط یعنی ارتباط فکری و ارتباط عملی. یعنی درست از او سرمشق گرفتن، یعنی درست در افکار و بینش ها دنبال او بودن و درست در افعال و رفتار و فعالیتها و حرکتها او را پیروی کردن

 

جلسـه بیست پنجم

عده ای خیال میکنند که دارای ولایت بودن یک آدم به این است که آدم توی مجالـس اهـلبیت فقط گریـه کند ، خیال میکنند که دارای ولایت بودن به این است که وقتی اسم اهـلبیت می آید، علیهم السلام را پشت سرش حتما بگوید ، فقط همین و بس! خیال میکنند که دارای ولایت بودن به این است که محبت اهلبیت در دل انسان باشد، همین و بس! بله محبت اهلبیت را داشتن واجب و فرض است، نام این بزرگواران را با عظمت بردن بسیار جالب و لازم است، به نام اینها مجلس به پا کردن و از عزا و شادی آنها درس گرفتن، عزای آنها را گفتن، شادی آنها را گفتن، گریستن بر بزرگواری های آنها، بر شهامت های آنها، بر مظلومیت های آنها، همه اینها لازم است، اما همه اینها ولایت نیست! ولایت در یک انسان به معنای وابستگی فکری و عملی هرچه بیشتر و روز افزونتر با ولیّ است. ولیّ را پیدا کن، ولیّ خدا را بشناس. آن کسی که او ولیّ حقانی جامعه اسلامی ست، او را مشخص کن، بعد از آنی که مشخص کردی، شخصا از لحاظ فکر، از لحاظ عمل، از لحاظ روحیات، از لحاظ راه و رسم و روش خودت را به او متصل کن، مرتبط کن، دنبالش راه بیافت، حرکت بکن، تلاش تو تلاش او، جهاد تو جهاد او، دوستی تو دوستی او، دشمنی تو دشمنی او، جبهه بندی های تو جبهه بندی های او باشد؛ تو دارای ولایتی و اما ولایت یک جامعه به چیست؟ ولایت یک جامعه به این است که ولیّ در آن جامعه اولا مشخص باشد. ، ثانیا منشاء و الهام بخش همه نیروها، نشاط ها، فعالیت های آن جامعه باشد. هر وقتی که امام در جامعه حکومت میکند؛ آن وقتی که امام منشاء امر و نهی در جامعه میشود، آن وقتی که همه رشته ها از امام ناشی میشود، آن وقتی که امام دارد عملا جامعه را اداره میکند، آن وقتی که پرچم جنگ را امام میبندد، آن وقتی که فرمان حمله را امام میدهد، آن وقتی که قرارداد صلح را امام مینویسد، آن وقت جامعه، جامعه دارای ولایت است و در غیر این صورت جامعه دارای ولایت نیست!

حالا اگر دارید شکر خدا بکنید؛ اگر ندارید دنبالش راه بیافتید. سعی کنید که علی و علی وار زندگی کنید سعی کنیم که میان خودتان و علی که ولیّ خداست پیوند برقرار کنیم. اینها کوشـش و تلاش و مجاهـدت دارد، خون دل خوردن دارد. و ائمـه هدی علیهم السلام بعد از شهادت امیرالمومنین یکسره در راه ولایت کوشیدند. تمام تلاش ائمه برای این بوده است که ولایت را زنده کنند، جامعه اسلامی را احیا کنند، این نهالی را که به نام انسان در این مزرع، در این باغستان، در این نهالستان غرس شده، با آب گوارای جانبخش حیات آفرین ولایت، زنده و سرسـبز و بالنده کنند. این تلاش ائمه از راهش، با شکل لازم بود

آن وقت اگر جامعه ای دارای ولایت شد، مثل مرده ای است که دارای جان خواهد شد! جامعه ای که ولایت ندارد، استعدادها در این جامعه هست اما یا خنثی میشود و هدر میرود نابود میشود، هرز میشود و یا بدتر، به زیان انسان به کار می افتد! مغز دارد و می اندیشد اما برای فساد آفرینی و انسان کشی، عالم سوزی و بدبخت کردن انسانها، برای محکم کردن پایه های استثمار و ظلم و استبداد می اندیشد. گوش دارد اما سخـن حق را نمیشنود. جامعه دارای ولایت جامعه ای میشود که تمام استعدادهای انسانی را رشد میدهد. همه چیزهایی که برای کمال و تعالی انسان خدا به او داده اینها را بارور میکند. نهال انسانی را بالنده میسازد. انسانها را به تکامل میرساند. انسانیت ها را تقویت میکند. در این جامعه ولیّ یعنی حاکم، همان کسی که همه سررشته ها به او برمیگردد، جامعه را از لحاظ مشی عمومی در راه خدا و دارای ذکر خدا میکند. از لحاظ ثروت تقسیم عادلانه ثروت به وجود می آورد. سعی میکند نیکی ها را اشاعه و بدیها را محو و ریشه سوز کند

 

جلسـه بیست و ششم

آن کسی که ولی  واقعی جامعه اسلامی است، آن خداست. حاکم در جامعه اسلامـی جز خدای متعال کس دیگری نیست. همیشه باید اصول یک مکتب و یک مسلک همینجور باشد خدای متعال که با مردم روبرو نمیشود تا امر و نهی بکند! انسان لازم است که سررشته کار انسانها را به دست بگیرد و الا چنانچه در میان جامعه انسانی و بشری، فقط قانون باشد؛ ولو آن قانون از طرف خدا باشد، امیری و  فرمانروایی نباشد یا یک هیأتی نباشد که فرمانروایی بکند انتظام جامعه بشری باز هم به هم خورده است. " اِنَّما وَلِیکُمُ ا... وَ رَسولُهُ" آن کسی که عملاً در جامعه زمام فرمان را، امر و نهی را، به دست میگیرد؛ از سوی پرودگار عالم، آن رسول اوست. لذا در جامعه ای، وقتی پیامبری آمد، معنی ندارد که با بودن پیغمبر، حاکم دیگری به جز پیغمبر بر مردم حکومت بکند. پیغمبر یعنی همان کسی که باید زمام قدرت را در جامعه به دست بگیرد. حاکم باشد. وقتی که پیغمبر از دنیا رفت؛ تکلیف چیست؟ وقتی پیامبر خدا مثل همه انسانهای دیگر از دنیا رفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد؛ " وَ الَّذینَ ءامَنوا" مومنان ولی  شما هستند. یعنی هر کسی که به مکتب دین ایمان آورد، او ولی  و حاکم جامعه اسلامی است؟ خب این طور که به عدد همه نفوس مومن حاکم داشته باشیم ؟ مومنانی که نشانه خاصی دارند. پیداست که آیه قرآن ضمن اینکه میخواهد یک کسی را معین بکند؛ میخواهد یک انسان معلومِ مشخصی را رویش انگشت بگذارد، بگوید حاکم شما این است. ضمناً میخواهد معیار را هم به دست بدهد. پس" الَّذینَ ءامَنوا" شرط اول این است که واقعاً مومن باشد. شرایط دیگری هم دارد. " اَلَّذینَ یُقیمونَ الصَّلاة" آن مومنینی که نماز را اقامه میکنند؛ نه اینکه نماز میخوانند! مومنی که در جامعه اقامه صلاة کند. جهت جامعه را به سوی خدا قرار بدهد. ذکر الهی را در جامعه رایج و مستقر کند. " اَلَّذینَ یُقیمونَ الصَّلاة" به اینجا خاتمه پیدا نمیکند ولی وَ یُؤتونَ الزَّکوة" تقسیم عادلانه ثروت بکند! زکات بدهند. اهل انفاق در راه خدا باشند. دنبالش میگوید " وَ هُم راکِعون" در حالی که راکع هستند؛ زکات بدهند. این اشاره به یک مورد خاص است. " وَ هُم راکِعون" یعنی در حال رکوع زکات میدهند. این اشاره به ماجرای مخصوص و مشخصی در تاریخ که این را امیر المومنین به وجود آورده ، یعنی این بزرگوار در حال نماز بوده، فقیری آمده و این بزرگوار انفاق کرده، آیه نازل شد. میگوید که علی ابن ابیطالب باید بعد از پیغمبر به حکومت برسد اما چون ملاک حکومت در او هست و آن ملاک:

ü     ایمان کامل به خدا

ü     اقامه صلاة در جامعه

ü     دلبستگی به انفاق و ایتاء زکات تا حد از خود بیخود شدن.

" اَطیعوا ا..." از خدا اطاعت کنید " وَ اَطیعوا الرَّسول" از رسول اطاعت کنید "وَ اولِی الاَمرِ مِنکُم" صاحبان فرمان از بین خودتان. صاحبان فـرمان یعنی چه؟ آن جاهل نادان مسلمان نام، خیال میکند صاحب فرمان یعنی هر کسی که میتواند فرمان بدهد! هر کسی که زورش برای فرمان دادن میچربد! میگوید این اولی الامر است! اولی الامری که شیعه معتقد است آن اولی الامری است که منشور فرمان را خدا به نام او کرده باشد، آن انسانی است که اگرچه "مِنکُم" است از جزو انسانهای دیگر است اما ولایت را از خدا گرفته باشد که صاحب ولایت کبری خداست. از خدا گرفته باشد. پس منطق شیعه در این مسئله منطق بسیار ظریف و دقیقی است. ضمن اینکه نصب خدا را از قرآن احساس و استنباط میکند. معیارها و ملاکها را هم به دست مردم میدهد تا مردم فریب نخورند. هر کس این را سوال کند، بگوید به چه دلیل شما میگویید؟ چرا ولایت امر میگویید مال خداست؟

جوابش این است که این ناشی از یک فلسفه طبیعی است که در جهانبینی اسلام مشخص و معین شده. در اسلام همه چیز عالم از قدرت پرودگار ناشی میشود. وَ لَهُ ما سَکَنَ فِی اللَّیلِ وَ النَّهار" هر آنچه در روز و شب آرمیده و ساکن است از آن خداست. خب چیزی که همه پدیده های خلقت مال اوست و حکومت تکوینی بر همه چیز در اختیار اوست؛ حکومت قانونی و تشریعی هم باید در اختیار او باشد، چاره ای نیست

 

جلسـه بیست و هفتم

بعد از آنی که فهمیدیم که هر مسلمانی و هر آن کسی که مدعی بندگی خداست؛ باید ولی  زندگی خود و فرمانروا وصاحب اختیار فعالیتها و نشاط های سراسر دوران عمر خود را از سوی خدا بداند. از خدا بخواهد. اگر کسی ولایت خدا را نپذیرد و زیر فرمان غیرخدا برود، اولاً، خود این آدم چه حکمی دارد؟ ثانیاً، این کار اسمش چیست؟ ثالثاً، این عمل نتیجه اش کدام است؟ در قرآن کریم هر ولایتی غیر از ولایت خدا را به عنوان ولایت طاغوت معرفی کردند. آن کسی که تحت ولایت خدا نباشد تحت ولایت طاغوت است. طاغوت ازماده طغیان است. طغیان یعنی سرکشی کردن، از آن محدوده و دایره طبیعی و فطری زندگی انسان، فراتر رفتن. انسان باید دائماً در جدّ و جهد و تلاش باشد. برای این که وجود خود را به ثمر برساند. هر عاملی که انسان را به عدم جدّیت، به عدم تلاش کردن، به تنبلی، به راحت طلبی، به عافیت جوئی، تشویق و ترغیب کند؛ او طاغوت است. انسانها باید سر به فرمان خدا باشند. هر چیزی که انسان را از فرمان خدا کناری ببرد، خارج بکند، موجب شود که انسان در مقابل خدا عصیان بورزد؛ او طاغوت است. آن کسی که در تحت فرمان ولیّ حقیقی زندگی نمیکند؛ باید بداند که تحت فرمان طاغوت و شیطان زندگی میکند! تحت فرمان شیطان و طاغوت زندگی کردن و تن به فرمان او دادن، چه مفسدهای مگر دارد؟ جواب اول این است که اگر تن به ولایت شیطان دادی، شیطان بر تمام انرژی های سازنده ی خلاق  آفریننده ی ثمربخش  وجود تو مسلط خواهد شد. وقتی که تو تمام وجودت در قبضه او درآمد؛ آن وقت او به آسانی میتواند تو را در همان راهی که خودش میخواهد، به همان جایی که خودش میخواهد، با همان وسیله ای که خودش میخواهد؛ بکشاند و ببرد. و پیداست که شیطان و طاغوت انسان را به نور و معرفت و آسایش و رفاه و معنویت رهنمون نمیشود. او برایش این چیزها هدف نیست. برای شیطان و طاغوت مصالح شخصی خودش هدف اولی است. میخواهد آنها را تأمین کند. پس تو را در راه مصالح شخصی خود به کار می اندازد ، « وَمَن یُشاقق  الرَّسولَ» هر کس که با پیامبر به مخاصمت و ستیزه برخیزد؛ از پیغمبر جدا شود؛ راهش را از راه نبوت دوری می کند« وَ یَتَّبع غَیرَسَبیل  المومنین» به غیر راه مومنان و جامعه اسلامی و هدفهای ایمانی، راهی را پیروی بکند، خودش را از جمع مسلمان صحیح و با ادب و با جهت کنار بکشد، « وَ نُوَله  ما تَوَّلی»، همان چیزی را که خود او بر گردن افکنده است، بر گردنش استوار میکنیم! همان ولایتی را که خود او به دست خود پذیرفته است؛ رنگ ثابت زندگی بیچاره اش قرارمیدهیم. به دست خودش به آن منطقه رفته بود و آنجا سکنی گرفته بود. او را همان جا پاشکسـته میکنیم. ا نَّ اللهَ لایُغَی روا ما بقَومٍ حَتّی یُغَیروا ما باَنفُسهم» خود تو رفتی زمامت را دادی به شیطان، پس بگذار این زمام در دست شیطان بماند. این سنت ماست، این قانون آفرینش است، این مال این دنیایت، مال آن دنیایت چه است؟وَ نُصله  جَهَنَّم» از اینجا هم که چشم بستی؛ یکسره خواهی رفت به سراغ دوزخ  قهر  پروردگار و عذاب جاودانه الهی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی